تبليغاتX
بیش از اینها می توان خاموش ماند

خانه بوي بخاري مي دهد.

از پنجره صداي زندگي کوچه توي خانه مي پيچد. کوچه ما زنده است و نفس مي کشد. صداي رد شدن ماشينها، بوق، همهمه، داد و دعواي همسايه، نمکي، مردي که بعضي شبها با صداي خوشي مي خواند و رد مي شود و دنبالش مي دوي تا پولش بدهي. اينها همه صداي آرام زندگي است. صداي آرام نفسهاي کوچه.

نفس عميقي مي کشم وريه هام از پاييز پر مي شود. صداي نفسهاي کوچه آرامم مي کند.

زندگي هنوز هست . خوب است...

             

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط فهیمه   | 


لباس خوشگلی دوخته ام برای خودم. نمی دانم چرا چند وقت است هر چه به من مربوط می شود ناگهانی و بی برنامه زیبا می شود خیلی زیبا. و این زیبایی این روزها راز من است. این زیبایی پنهان شده در اشیا راز من شده است.

توی آینه به زیبایی پرنسس ها شده دخترک و خوشحال چرخ می زند. لبخندی کنج لبش می نشانم.  یعنی که خوشبختی.

سالروز بزرگداشت حافظ می شود توی دانشکده. بزرگداشتی که من توش مقاله داده ام و چکیده چاپ کرده ام. یاد تمام همایشهای دانشجویی آن سالها می افتم و با خودم تنها لبخند می زنم. نرگس نیست و هانیه و ما سه تفنگ دار نیستیم . من تنهایی هنوز هم مسخره ترین کار دانشجویی را تکرار می کنم شرکت در ...

کنار سادگی و مهربانی اسما و اسلام و خانه مهربانشان گرمم می شود. اولین روز پاییزی است که توی خانه شان یخ دستان پاییزی ام ذوب می شود و اسما بس که استرس وسایل و قیافه خانه اش را دارد بس که نگران قضاوت من درباره خانه و زندگی و رنگ وسایل خانه اش است نمی فهمد که من توی خانه اش چه خوشبخت و آرام نشسته ام و می خندم.

ولش می کنم. اصلاحات پایان نامه را. مدرک و دنبال کار بودن را. پست نامه به دانشگاه فلان شهر را. کتابخانه و ترجمه مذخرف فلان اصطلاح نقد نو را. ولش می کنم و همراه قدمهای سنگین و مهربان مادر توی شهر قدم می زنم و کرفس می خرم و زیپ بلند صورتی و نخ گلبهی.

من این روزها بیشتر از همیشه هایم خوشبختم. چون هر چه به دستم می رسد زیبا می شود و با تمام وجود سعی می کنم دستانم را بزرگ کنم تا همه دنیا توی آن جمع شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط فهیمه   | 


بيا. بيا بنشين و گوش كن. آرام. دلم قصه مي خواهد امشب. يك قصه خوب. خيلي خوب. دلم از اين همه داستان تكراري گرفته . يك داستان خوب با يك پيرنگ قوي با موتيف هاي اصيل با پيكره اي استوار. بيا مادر بزرگ بيا برايم قصه بگو، دلم يك قصه خوب مي خواهد و نمي دانم بايد از كجا شروع كنم! تمام پوست تنم كش آمده است و دارد حجيم مي شود و بزرگ شده خيلي بزرگ و درد دارم گاه و بيگاه و ته دلم گاهي گمان مي كنم وقتش است... زمانش كه برسد درد شروع مي شود؟ من زايمان نكرده ام هيچوقت و نمي دانم چه اتفاقي مي افتد وقتش كه مي رسد...

درونم احساس خلا مي كنم. خالي اي كه با هيچ چيز پر نمي شود. خالي بزرگي كه روزي با چيزي پر شده بود. گودال. درونم گودال عميقي است كه هر چه بيل مي زنم و تلاش مي كنم تا پرش كنم انگار سوراخ باشد خالي تر مي شود. و من به نقشها فكر مي كنم و به داستان ها. به يك داستان كوتاه. به پيرنگ ها. به نويسنده به خواننده به نوشته... بيشتر از هر چيزي به نوشته فكر مي كنم كه حكم نوزاد را دارد و به درد نويسنده. و گم مي شوم اين روزها توي دنياي كلمه و گاهي مي ترسم. عجيب مي ترسم و به دنبال دست كسي مي گردم كه گرم است و مرا به خانه ام مي رساند. به جايي كه سقف دارد و اجاق گرم و پتو و چاي داغ. فصل سرما نزديك است. من توي ذهنم به آدمهاي قصه ام فكر مي كنم كه قرار است چه اتفاقي را بياندازند يا چه اتفاقي برايشان بيافتد! و دلم براي تمام شخصيتهايم مي سوزد و دوستشان دارم.

به شخصيتها فكر مي كنم و به درونمايه... درونمايه از همه چيز مهمتر است و نمي دانم آن را من انتخاب مي كنم يا شخصيتها!

سردم است. اينجا از همه شبهاي پيش سردتر است و لباسم كم نيست و پتو هم دارم اما مي لرزم. پنجره را هم بسته ام فقط چيزي توي دلم مي لرزد و تنم را مي لرزاند. انگار از جايي درونم سوز سردي مي وزد. شايد يكي از پنجره ها باز مانده! نمي دانم.

دلم قصه مي خواهد مادر بزرگ. يك قصه خوب كه آخرش كلاغه به خانه اش مي رسد و همه شخصيتها راضي اند و خواننده لبخندبر لب دارد با بهتي عميق. از همانها كه وقتي بچه بودم مي گفتي و باورش اصلا سخت نبود. اما آدم بزرگها مي خنديدند. من دلم يك قصه واقعي مي خواهد با يك پيرنگ قوي با شخصيتهاي قوي و محكمي كه خسته نمي شوند و كم نمي آورند حتا با خستگي هاي نويسنده. با درونمايه زندگي.

من سردم است و توي اين تاريكي پنجره ايي را كه باز مانده پيدا نمي كنم. شايد باد شمعم را خاموش كرده و يكي از پنجره ها باز مانده جايي...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط فهیمه   | 


شاید باورت نشود چقدر دلم بال می خواهد

کاش پولهای قلکت آنقدر بودندکه می شد

برایم یک جفت بال بخری

       

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط فهیمه   | 


به مناسبت اول مهرماه دفاع من و حافظ. تقدیم به خاطره ماه مهر تمام سالهایی که گذشت

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که درین گنبد دوار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید

خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا بر در ودیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط فهیمه   | 


وقتی باران می بارد

بیش از هر وقت دیگری

باور می کنم خدا

هنوز مردم زمین را یادش نرفته

باران هنوز برای زمینیان اتفاق است

اتفاق خوشایندی از سمت آسمان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط فهیمه   | 


وقتی دور دستت پیچیده شده، وقتی دستت را همراهش هی با لا و پایین می بری. وقتی حال دلت خراب که می شود از دور دستت بازش می کنی و شروع می کنی به دانه انداختن... وقتی حال دلت که خیلی خراب است دانه های چوبی اش را مشت می کنی و مشتت را می چسبانی روی پیشانی ات... پی شانی ات را از همه صورتت دوست تر دارم. پیشانی ات انگار پر کلمه ترین جزء صورتت باشد همیشه برایم قصه دارد برای تعریف کردن. و وقتی تسبیح چوبی ات را می چسبانی روی پیشانی ات قصه تسبیح و دستان تو و پیشانی بلندت حکایت تازه ای است...

احساس خوبی دارم وقتی تسبیح بزرگ یادگار تو را می اندازم دور گردنم وقتی به جای همه گردنبندهایی که می توانم داشته باشم، به جای همه دست بندهایی که می توانم داشته باشم، به جای همه همه چیزهایی که می توانم داشته باشم تسبیح چوبی بزرگ یادگار تو را می پیچم دور دستم و می اندازم دور گردنم. و توی باد قدم می زنم. حس غریبی دارم وقتی تو نیستی و کلمه ها، وقتی تو نیستی و دستانت که شکل دعا هستند، وقتی تو نیستی و نگاهت که آرامم کند، وقتی تو نیستی و پیشانی بلندت که کلمه بپاشد توی چشمانم، تسبیح چوبی یادگار تو را مشت می کنم و بوی چوب می پیچد توی جانم و نبضم آرامتر می زند. صدای آرام تمام ذکرهای آبی تو می پیچد توی دلم و یا وکیل یا وکیل یا وکیل... آنوقت وقتی که تو نیستی با تسبیح چوبی یادگار تو با ذکر یاوکیل توی دلم لحظه ها آرامتر می شوند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط فهیمه   | 


کاش ذکر بودم

و تو مرا با خودکار شبرنگ

کف دستت می نوشتی

و تمام روز " یانور" می شدم

روی لبهایت

و سر می خوردم توی دلت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط فهیمه   | 


آشپزخانه جارو می خواهد. تمام ظرفها روی اپن مانده. کیسه ی زباله بو گرفته. ظرفهایی که مهمانهای دیشب کمک کردند و شسته اند همه دسته شده روی کابینت. غذا ها... غذاها را کجا باید جا داد؟ شیشه های گوجه ای که جوشانده شده اند توی یک قابلمه بزرگ آبجوش همه روی چوب کابینت ردیف اند. چه خوب است که آشپزخانه ما دور تا دورش کابینت است. کنسرو تن ماهی توی آب جوش بالا و پایین می پرد. وقتی ظرفها را زیر آب شیر می گیرم ظرفها بلند می خندند و خوشبخت می شوند. از خوشحالی ظرفها خوشحال می شوم. مخصوصا از خوشحالی دیس پریکسی که توش زولبیا بامه چیده بودم. باقی مانده های نان سنگگ از توی نایلون گوشه گوشه آشپزخانه جمع شده... دلم می سوزد. دلم بیشتر از هر چیزی توی آشپزخانه برای نان های خشک شده می سوزد و آنقدر ذهنم درگیر می شود که تمام روز به نان خشک فکر می کنم. به بی گناهی و مظلومی نان هایی که توی کیسه فریزر ، کنار گوشه های آشپرخانه ها جا می مانند . دلم عجیب برای بی گناهی نان خشک ها ی توی سطل سفید زیر ظرفشور آشپزخانه می سوزد. مادرم زن خانه داری است. امسال مثل هر سال صد کیلو گوجه فرنگی توی آشپزخانه شسته شد. و همه با هم برای رب شدنش کمک می کردند و من فکر می کردم که رب کردن این همه گوجه فرنگی با این همه زحمت حتما کار احمقانه ای است. ولی یکی از خاطرات شیرین همه کودکی هایم رب کردن همین گوجه هاست کنار کودکان خانه مادر بزرگ. دوستم زن خانه داری است. زن خانه داری که غذاهای سریع و زود را بیشتر می پسندد و هرگز صد کیلو گوجه توی آشپزخانه اش نمی بینی که در حال رب شدن باشند. و دختر کوچکش هرگز تمام لباسهایش را با گوجه ها قرمز نمی کند. زن خانه دار بودن با همه دغدغه هایش برایم گاه لذت بخش می شود و دلم می خواهد همراه تمام زنهای کوچه به سبزی فروشی بروم و سبزی قورمه سبزی بخرم. دم پاییز که می شود گوجه و کلم  بخرم و یک عالمه شوری بیاندازم ...

مادرم از کار آشپزخانه خسته می شود ولی شکایت نمی کند. دوستم از کار آشپزخانه و خانه که خسته می شود دنبال کار می گردد بیرون خانه و کارهای توی خانه را با مردش قسمت می کند. مادرم بزرگ کردن ما را کار بیرون خانه حساب می کند و دوستم کودکش را به مهد می سپارد تا یک نواختی کار آشپزخانه و درگیر شدن تنها با کودکش روزی مثل مادرم خسته اش نکند. دلم خانه می خواهد. خانه ای که توش وقتی غذا می پزی پای قابلمه شعر بنویسی. لای گرد گیری به یک نظریه خوب برای نقد شعر فکر کنی و کنار بزرگ کردن کودکت به دغدغه های بزرگت فکر کنی. من زن خانه دار نیستم. اما مادرم و دوستم زنان خانه داری هستند که ....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/07ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط فهیمه   | 


جای تو خالیست

سر سفره افطار کنار نان داغ و پنیر و خرمای رطب تازه

جایت خالی است که نگاهت بخندد روی تن آدمها

و چشمانت چیزی را ته وجودم آرام کند.

جایت خالی است که با همه مردهای خانه بخندی

و کنار همه زنهای خانه دلم برای خندیدنت ضعف کند.

جایت کنار قل قل سماور آشپزخانه و ربنای دم افطار خالی است.

اسمت روی کاسه زرد شله زرد

لای بوی دارچین تازه  کنار لبخند تنهای من خالی است.

جای تو خالیست

سر سفره افطار کنار نان داغ و پنیر و خرمای رطب تازه

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط فهیمه   |