تبليغاتX
بیش از اینها می توان خاموش ماند
بیش از اینها می توان خاموش ماند
قالب وبلاگ

"بگذار پس ازین تنها پیشانی تو را بسرایم."

اینجا تنها نشسته ام و به کلماتی فکر می کنم که توی سرم له له می زنند تا برای تو...

نمی شود انکار کرد عشق را از من وقتی برای تو می بارد


نمی توانم انکار کنم بی تابی ام را وقتی دستانت نیست. وقتی صدای پایت نیست. وقتی گرمای آغوشت نیست.

 تنم مثل جوجه گنجشکهای کوچکی که می خزند کنار دیوار زیر نور آفتاب به کشیده شدن کنج آغوشت می رود و آرام می شود. تنها جایی که بعد از آغوش امن خدا این آرامش را به من داده.


تنها کنج امن جهان توی این روزها تا بحالِ همه ی عمرم.

مهربان بزرگ من، صبور من، امن من، کوه من...

اگر بخواهم واژه ها را بنویسم کم می آورند رفیق. باور کن.


رفیق بهتر است. از وقتی تنهایی ام را پر کردی تنها رفیقم شدی. تنها رفیق واقعنی بی شیله پیله بعد مادرم.

من آمده ام. همراه تو...  این زندگی را خواسته ام همراه تو.  تو راخواسته ام همراه خدا.

تورا که وقتی صدای بسم الله اول نمازت توی خانه می پیچد دلم می لرزد و گرم می شود.

تو را که وقتی آرام صبحها برای نماز بیدارم می کنی و نوازشم می کنی.


تورا که آرام و مهربان به من رسم خانه داری می آموزی همراهم خانه را تمیز می کنی .

شاید ندانی چقدر ته دلم قند آب می شود وقتی این همه همراه منی.

وقتی توی همه همه ثانیه ها همراه منی.

از عشق است که گاهی با سکوت تنها به چهره ات زل می زنم.

از عشق است که گاهی اینقدر نگاه کردنت را دوست دارم.

شنیدنت را دوست دارم. حرف زدنت را دوست دارم. خندیدنت را دوست دارم.

می شناسمت

آفریدگار و یار روشنی

دستهای تو پلی به رویت خداست

[ شنبه 1390/11/08 ] [ 8:15 قبل از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]

از خیالات احمقانه ام بیرون می زنم. از پشت شیشه به دانه های سفید برفی که شهر غریبه را سفید کرده زل می زنم. ولش می کنم و برای خودم آش رشته می پزم. گل گلدون من، گوش می دهم...

تو که دست تکون می دی

به ستاره جون می دی

می شکفه گل از گل باد

وقتی چشمات هم می یاد

دوستاره کم می یاد

می سوزه شقایق از داغ...

مثل زنان خانه دار خوب همیشه مهربان، تعطیلی را غنیمت می شمرم تا دستی به سر و روی خانه ام بکشم. نه... مثل فهیمه ذوق نمی زنم و هوس برف بازی نمیکند دلم. مثل فهیمه هورا نمی کشم و تمام دست نوشته هایم را روی تختم پر نمی کنم و نمی خزم زیر پتو تا خیالبافی کنم و موسیقی گوش بدهم.

مثل همه زنان خوب خانه داری که مامان هی مثالشان را میزند کشوی لباسها را مرتب می کنم. خانه را جارو می زنم. گردگیری می کنم. دستمال می کشم...

 تو از قدرت دستانم تعجب می کنی وقتی لبوی درشت را قاچ می کنم و پوست می کنم. به وجد می آیی و می گویی آفرین! شیرزن شدی. زندگی مستقل، تنهایی و مسئولیت قوی ات کرده...

...

شبها مثنوی می خوانیم. تو با ذهن حسابگرت می پرسی: مگر امکان دارد که یک آدم این همه شعر بنویسد؟ پس کی زندگی کرده؟

من لبخند می زنم و می گویم اگر اهل نوشتن بودی اگر هر ثانیه توی سرت هزار کلمه صف می کشید که وزوز کنان پشت سر هم ردیف شوند، می دانستی که مثنوی نوشتن کار سختی نبوده. بعد یاد تو می افتم پرستو که می گفتی با زبانت پشت دهانت هی تند تند می نویسی. بعد دلم برایت تنگ می شود برای تو و ... بعد به بزرگ شدنمان فکر می کنم. به نرگس که توی بیمارستان است و نمی تواند جواب تلفنم را بدهد. به صدای شاد زهرا وقتی گفت به دنیا آمد...

....

وقتی توی آشپزخانه ام می چرخم توی سرم لیست خرید می نویسم برای شنبه هایی که قرار است از راه برسند. شنبه هایی که من و تو با هم توی خیابانهای این شهر قدم می زنیم و از روی کاغذمان...

سبزی آش... هویج... کشک...

یادم می افتد که حبوباتی که پخته ام تمام شده!

فرزانه راست می گوید. زندگی همین است. همین شاید چیز کمی نیست. پاشو برای همسرت یک غذای خوشمزه بپز. خودت را خوشگل کن و منتظر آمدنش باش. بیرون از این افکار و خیالات دیوانه کننده ات که زندگی نیست.



[ جمعه 1390/10/23 ] [ 1:37 قبل از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]

 

پاییز شده بی رحمانه...

.....

سکوت خانه مان مهربان است. نمی دانم گاهی ازین تنهایی مرموز، غمگینم یا شاد...


معلم شده ام. معلم یک روستا که بالای کوه است. برای همین پاییز و زمستان زودتر به من سلام می کنند.

حالا برق نگاه پسربچه های شاد و بازیگوشی که هنوز آب و بابا نمی دانند که بدانند غم و شادی چیست، گرمم می کند و امیدوار. و دست های کوچکی که هر روز صبح از توی صف مدرسه به شادی توی هوا تکان می خورند، با همه تلخی درونم، لبانم را می خندانند. این تنها امید این روزهای من است. تنها امیدم برای زندگی. معلم بودن خیلی کیف دارد وقتی مادر این همه پسربچه می شوم که با چشمهای معصوم کوچکشان به من زل می زنند، به دستانم به لبانم تا، کی پس یاد می دهی آب؟ بابا؟

...

سودای جوانی گذشته. همه آن شورها شعرها. همه بی خوابی ها تا سحر همه آن انتظار ها دویدن ها همه همه بی تابی ها دلتنگی ها اشک ها بغض ها. خودت را به ریسمان آرامش گره زدی و گریختی از همه چیز

تو را دیدم که در آغوش مردی بزرگ و آرام پنهان شدی تا دنیا تو را نبیند و تو دنیا را

نرگس یک زن حامله است که استاد آدمهای هم سن آن روزهای خودمان شده خود من و نرگس که چشمانمان در جستجوی حقیقت از ذوق عشق برق می زد و من حقیقت را توی چشمان  پاک و ساده و بی ریای کودکان روستایی دیکته می کنم و برایشان الفبای زندگی را حجی می کنم هر روز . تا درخت آرزوهایم را آب داده باشم. تا بندگی کرده باشم برای تو خدای آبیها

تا فهیمه تو باشم خوب تو که خسته نمی شود و جا نمی زند و دست این کودکان ساده دل بی گناه را که می فشرد یاد همه مهر تو می افتد و تقدیر ازلی ات.

من از همه آن روزها شورها شعر ها گذشته ام

این که این روزها درونت هنوز آواز عاشقی سر می دهد و گاه و بی گاه بی تابت می کند سودای دخترک آن روزهاست که این روزها ...

...


[ جمعه 1390/08/27 ] [ 4:59 قبل از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]
میان تاریکی               تو را صدا کردم 

سکوت بود و نسیم      که پرده را می برد

در آسمان ملول          ستاره ای می سوخت         ستاره ای می رفت         ستاره ای می مرد

تو را صدا کردم          تو را صدا کردم

تمام هستی من          چو یک پیاله ی شیر          میان دستم بود

تمام شب آن جا          میان سینه ی من             کسی ز نومیدی          نفس نفس می زد

کسی به پا می خاست         کسی تو را می خواست  

تمام شب آنجا          ز شاخه های سیاه          غمی فرو می ریخت        کسی تو را می خواند

هوا چو آواری        به روی او می ریخت    

درخت کوچک من         

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه ی باد ؟

فروغ فرخ زاد


این شعر مال روزای گرم گوهرشاده مال روزای چله که برای خدای گوهرشاد می خوندم. برای امام نور مرد انتظار و شاید فقط نرگس با زمزمه اش خوب آشناست.

[ جمعه 1390/04/24 ] [ 9:50 قبل از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]
نزدیک میشود روز موعود

دخترکت عروس می شود مادر

دخترکت زن میشود. زن خانه یک مرد

مردی که توی خوابهایت دخترکت را از خانه مان ربوده بود.

همان خوابهایی که من قاه قاه بهشان می خندیدم و می گفتم: خدا از دهانت بشنود.

دلم بغض دارد مادر .

قدر همه دخترانگی هایم. به پهنای همه زنانگی نورسم

دلم می خواهد بغضم را توی آغوش امنت بترکانم .

دلم...

نزدیک میشود روز موعود

دخترکت عروس می شود مادر

 

[ دوشنبه 1390/04/06 ] [ 7:56 قبل از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]

خوابهام خلوت شده اند.

دیگر مدتهاست کسی با رنگ های سبز آبی سرخ از تویشان رد نمی شود.

آدمها نیستند توی خوابهام. یا شاید فقط چشمانم را می بندم

 به امید گذشتن زمان چشمانم را می بندم.

...

خودم را محکم گرفته ام. محکم محکم دستانم را به میله چنگ زده ام

و چشمانم را محکم بسته ام. بسته ام تا از پیچ رد شوم .

ازین پیچ بزرگ تند که رد شود، قطار زندگی ام روی ریل صاف می رود،

کمی آرامتر می شوم. فقط ازین پیچ که بگذریم...

باید دستانم را محکمتر بگیرم و خودم را و چشمانم را.

باید تنم درد نگیرد و ازین پیچ بگذرم... تو می گفتی دوره گذار است.

 هر دوره ای که دوره گذار است درد دارد و بعدش آرامش.

...

من مسافرم.مهاجر.

من قرار است از خودم از خانه مان از شهرم از خانواده ام از دوستانم از کوچه مان،

به تو به شهرت به کوچه هاتان به دوستانت به خانواده ات هجرت کنم.

هجرت سرآغاز است. هجرت دل دریایی می خواهد.

هجرت دل کندن می خواهد. هجرت درد دارد

 و برای همین محمد خدا به انصار گفت با مهاجرین دوست باشید و دست برادری ببندید.

...

هیچوقت قبل این نمی دانستم ضربان قلبت اینقدر برای من عزیز است.

لطفا طاقت بیار من تو را مهربانی ات را خنده های شادت را

 برای بقیه روزهای سخت و آسان عمرم لازم دارم خاله مهربانم.

 لطفا به قلبت بگو کمی فقط کمی بیشتر طاقت بیاورد...

...

دعا یادم رفته نرگس.

یادم رفته چه روزهایی بود که همه موضوعات دانشکده ام را

به دعا ختم می کردم و تو مرا با چوب جادویی دعا می شناختی...یادم رفته...

[ سه شنبه 1390/02/20 ] [ 1:57 قبل از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب