تبليغاتX
بیش از اینها می توان خاموش ماند
بیش از اینها می توان خاموش ماند
قالب وبلاگ

پر می شود. چکه چکه... قطره قطره. پر می شود درونم مثل ظرف زیر شیر آب. وقتی قطره قطره پر می شود و سر رفتنش را از صدای آرام آب نمی فهمی. شاید برای همین است که نمی دانم سر رفته ام یانه!

...

بی بهانه می بارم. مثل هوای اردیبهشت. مثل آسمان بهار


[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 10:44 بعد از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]

از یک اتفاق شروع شد... ها! همان که ازش حرف می زدم هی و تو نمی گرفتی یا اهمیت نمی دادی. تو همیشه ی زندگی ات همین طور بوده ای. همیشه همه چیز را آنقدر مسخره و شوخی می بینی که لج آدم را در می آورد. انگار بین این آدمها این جا نباشی!

نمی دانم تقصیر این اخلاق بد تو بود یا جبرگرایانه فکر کنم تقدیر ازلی ات بود یا...

بله همان اتفاق ساده خوشبخت را می گویم که روزی تو را رساند تا سفیدی محض. که می چرخیدی و می خندیدی...

نه از قبلش شروع شده بود. از خیلی قبل تر. از همان روزهای بی هدفت که هی خیابان گز می کردی و نصیحتم به گوشت نمی رفت!

شاید از خیلی خیلی قبل ترها! از اردیبهشت های خیسی که کنار باغچه کودکی هایت برای کنکور درس می خواندی و هوا را و زمین را بو می کشیدی!

اَه.... نمی دانم از کجا بود لعنتی! این فراموشی لامصب مثل خوره مغزم را می خورد. همین که باعث می شود روزها و مکانها و آدمها را به یاد نیاورم. تو را بی خیالی ات و مرا فراموشی ام به این حال انداخته!

اصلا یادم نیست که چه چیزی را می خواستم یادت بیاورم. فکر کنم می خواستم ...

 اَه... ولش کن...

[ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 6:50 بعد از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]
کمرنگ شده ام

مثل لباسی که زیاد روی بند زیر آفتاب می ماند

مثل قاب عکس بابا توی قبرستان که زیاد زیر نور آفتاب می ماند

مثل لباس رنگی که اشتباهی توی سفید کننده می ماند

مثل قالی  کهنه دم در خانه ها که زیاد زیر پا می ماند

نمی دانم چرا اینقدر کمرنگ شده ام!


.....

بهار شده. پونه های کنار جوبه های آب باغهای سر راه، بزرگ شده اند.

درخت های هلو شکوفه داده اند. بوقلمون ها سرمستانه می خندند

نفس که می کشی ته گلویت شاد می شود از بوی بهار

.....

معلمی بخش زیبایی از زندگی من است که به بودنم هویت می دهد.

من تازه ام را که کنار کودکان معلمی می کند خیلی زیاد دوست دارم.



[ شنبه 1391/01/19 ] [ 6:33 قبل از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]
اجازه کوچه چه رنگیه؟

- سیاه.

اجازه دلفین چه رنگیه؟

- خاکستری.

اجازه خاکستری چه رنگیه؟

- بین سفید و سیاه.

- از " خ" نقاشی بکشید.

اجازه درخت داره؟

- آره داره.

اجازه خونه داره؟

-بله داره.

یک نفر بلند داد می زنه " خدا " .....   همه می خندن.

خدا رو که نمی شه نقاشی کنی!!

اجازه " خدا" چه رنگیه؟

---------------------------------------------------

دارد تمام می شود.

یک چیزهایی دارد تمام می شود.

یک چیز هایی توی دنیا دارد تمام می شود که هیچوقت بر نمی گردد.

یک چیزهایی که می دانم دل همه آدمهای دنیا را تنگ خودش می کند.

یک چیزهایی که گفتنی نیست.

و تمام شدنش دلتنگی می پاشد بر سر دنیا...

[ سه شنبه 1390/12/23 ] [ 7:25 بعد از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]
به دنیای شاهنامه برگشته ام...

دوباره فردوسی از عشق می سراید...

از کتایون که آمدن گشتاسب را به خواب دیده...

از کتایون که برمردی از کشوری غریب عاشق شده...

از همراه شدن کتایون با گشتاسب...

امروز دو سال است که من برتو عاشق شدم و همراه تو از شهر خودم دل کندم

چقدر شبیه کتایون قصه های شاهنامه شده ام ...

سالگرد آمدنت به زندگی ام مبارک سودای زیبای من

[ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 4:35 قبل از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]
محو شدن

تو هم مثل دل دیوانه من این آرزو را این روزها در سرت می پرورانی؟

با این بوی خوشبختی که همه خانه ام را پر کرده و از نفس های تو بیرون می ریزد و مرا پر می کند...

آرزو دارم غبار باشم، باد! همان آرزوی دیرینه ام

باد بودن را از وقتی توی هفده سالگی پائولو خواندم دلم آرزو می کند...

.......

تو فرزند پاکت را مهربانانه به آغوش کشیده ای و از همیشه دوستی مان پریشان تر و عاشق تری

من به این فکر می کنم که مادر شدن چه قدر جسارت می خواهد. شجاعت. از خودگذشتگی و صبر ... صبر... صبر... تو همیشه از همه جسور تر بودی. مادرانگی با همه سختی هایش چقدر برازنده توست همسفرم.

.......

نخود ها خوب جوانه زده اند نرگس. این نشانه خوبی است. هر وقت نخود های سبزه عید خوب سبز شوند آن سال اتفاق سبزی می افتد. مثل آخرین باری که راهی خانه خدا شدیم وقتی نخودها خیلی خوب سبز شده بودند...

......

سهم بعضی ها بی قراری است.

سهم بعضی ها از دنیا، از همیشه ی دنیا بیقراری است.

واین بیقراری تا کجا باید کش بیاورد و برسد هیچ کس نمی داند. حتی دانای عالم. حتی خدا. خدا هم نمی داند سهم قلب بی قراران عالم را چگونه پر کند.

خدا هم نمی داند توی قلب های بی تاب آدمهای دنیایی که ساخته چه چیزی باید بپاشد؟

شاید هم می داند.

شاید هم تاثیر نفس آخر خداست.

شاید نفس آخر خدا توی قلب بعضی از آدمکهای گلی که زیر آفتاب مانده بودند جوری تاثیر کرده که بیقراری ذاتی اش باشد.

"هر دلی گمشده ای دارد که ستاره بختش تنها با ستاره آن جفت می افتد"

حیدر شب دهم می گفت. یادت هست؟

حیدری که آخر قصه اش با گمشده ای که ستاره بختش با او جفت شده بود هم قلبش آرام نگرفت.

.......

من مدتهاست که دیگر بنده خوب خدا نیستم. اگر بعد از مرگ مرا همراه تو نیاوردند به جایی که زیباتر ازین دنیا بود. و جوی های روان داشت، با بوهای خوب و صداهای خوب و رنگهای زیبا برایم دلتنگی نکن. احتمالن مرا جای دیگری می برند. همانجا که توی قالبهای تعریف شده دینی وجود ندارد و مختص بنده های غیر قابل پیش بینی بدی مثل من است.

نگران جایم نباش.جایم را خودم آرزو کرده ام.نه داغ و نه خنک. نه زشت و نه زیبا.حتما حق من بوده خب. من همیشه به حقم قانع بوده ام تو که خوب می دانی. فقط برایم دلتنگی نکن و با حوری ها مهربان باش.

.........

اسفند شده پرستو... اسفند بی شرفِ سُر...



[ شنبه 1390/12/06 ] [ 6:27 بعد از ظهر ] [ فهیمه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب