<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بیش از اینها می توان خاموش ماند</title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Feb 2026 18:15:38 +1100</lastBuildDate>
<item>
<title>... </title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/269</link>
<description>روزهاست که اخوان در سرم می خواند و ساکت نمی شود .... من آن کالام را دریا فرو برده گله ام را گرگ ها خورده من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟ ببخشا گر غبارآلود راه و شوخگینم غار... درخشان چشمه پیش چشم من خوشید... فروزان آتشم را باد خاموشید فکندم ریگها را یک به یک در چاه همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک به جای آب دود از چاه سر بر کرد گفتی دیو می گفت : آه مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟ مگر آن</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2026 18:15:38 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/269</guid>
</item>
<item>
<title>یلدا</title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/268</link>
<description>می توانی زیبایی همه ی شب های چله باشی. صبور و محکم به اصالت زنان شاهنامه. زیبا و فاخر شبیه غزل های حافظ. می شود هزاران بار قربان صدقه طریقه زندگی کردنت، آداب حرف زدنت و اسلوب رفتارت رفت. قشنگ ترین مامان بزرگ ممکن. ادامه ی تو بودن می تواند روشن ترین بخش زندگی یک زن باشد. برای مادربزرگ قشنگم که ذرات زمین و زمان به برکت نفس های زندگی بخشش در صلحند. 30 آذر 404</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2025 17:10:46 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/268</guid>
</item>
<item>
<title>شاید... </title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/267</link>
<description>شاید باید از این خان می گذشتم. شاید باید این دردها رو می چشیدم و تجربه می کردم. و زندگی چیزی جز رنج هست مگر؟ شاید نیاز بوده این غرور و منیت پوزه اش به خاک مالیده شود. این فخرفروشی در معلمی. شاید باید جایی سرم محکم به سنگ کوبیده می‌شده. نمی دونم... دردهای عجیبی و تجربه کردم. احساسات غریب و متناقضی و شادم که هنوز نفس می کشم. شاید سال بعد. سالها بعد از این همه جنون و جسارت متعجب بشم و حیرت کنم. با خودم بگم اون روزها چه احساسی داشتی و دقیقا به چی فکر می کردی؟</description>
<pubDate>Sat, 18 Oct 2025 17:36:55 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/267</guid>
</item>
<item>
<title>باد... خوش به حال باد... </title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/266</link>
<description>به شدت دلم می خواهد باد باشم. از کسوت این آلیسی که گیج و خسته در سرزمین عجایب راهش را گم کرده و زمین گیر شده در بیایم... به خانه ام برگردم. فقط بوزم. لای شاخه های پیچان تاک های کنار جاده. لای شاخه های آویزان بیدهای مجنون و جایی کنار راهی نسیم ملایمی باشم و روی آسمان دراز بکشم. به شدت خسته شده ام از این سرزمین عجایب و تجربه هایش و دلم می خواهد فرار کنم.... 15 مهر. مدرسه تیزهوشان</description>
<pubDate>Wed, 08 Oct 2025 06:12:46 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/266</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم مهر</title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/265</link>
<description>شاید سفر چاره باشد. درمان. شاید با سفر فراموش کردم و اهلی شدم و همه زخم های این چند روزه کم رنگ شد و فراموش. شاید به تقدیر خدا ایمان آوردم... شاید کمتر خودم را سرزنش و قضاوت کردم. شاید راحت تر زندگی را گرفتم که راحت تر بگذرد... دلم جنگل پاییز می خواهد. دریای باران. دلم مادرم را می خواهد کنار ساحل هنگام طلوع خورشید. فقط همین ها از زندگی . ٩ مهر 🌹🌹🌹 هفته سختی پیش رو خواهم داشت. نگران درس های فنون.</description>
<pubDate>Sat, 04 Oct 2025 18:12:31 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/265</guid>
</item>
<item>
<title>زن دیوانه ای که... </title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/264</link>
<description>زن دیوانه ای درونم زندگی می کند. زن دیوانه ای که به شدت وسواسی است. ظریف و حساس روی دقایق و ثانیه ها. زمان قرارها و جلسات و کلاس ها. شاید جزو معدود معلم ها و مدرس هایی که همیشه قبل از مخاطبین سر کلاس هایش حاضر می شود. مدام فکر می کند به عواقب اتفاقات از همه ی زوایای ممکن فکر بشر. مدام خودش را جای دیگران می گذارد تا بتواند احساسشان را درک کند. حس شهودش فوق‌العاده قوی است. از اوایل تیر ماه بود که شهودش وعده داده بود به آرامش و درونش صلح برقرار بود اما...</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2025 19:37:00 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/264</guid>
</item>
<item>
<title>بادبادک </title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/263</link>
<description>این روزها دوباره خودم را بادبادکی حس می کنم که نخش دست نیرویی ماورایی است. نیرویی که بیرون از خواست و علم من سبکسرانه می خندد و به سمتی که نمی دانم می دود و نخم را می کشد. حس سبکی بلاتکلیف خوشایندی است بادبادک دستی نامرئی بودن. 17/6/98 نمی دانم چرا به اندازه گذشته صبور نیستم. این را مدتی است فهمیده ام. صبر و توانم برای تحمل زندگی کم شده است. یادم است هرسال با آشفتگی نگران تعیین جای مدرسه بودم و هیچ وقت جای بدی نرفتم.</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2025 14:19:31 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/263</guid>
</item>
<item>
<title>عاشورا</title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/262</link>
<description>شروع به ورزش کرده ام با آوین. بعد از یک سال دوباره صدای مژی جون در خانه می پیچد و بساط دمبل و کش و بطری آب و... پهن می شود. با دخترها همراه عزیز و عمه فاطمه بچه‌ها شب عاشورا مسجد رفته ایم. حلیم گرفته ایم و با ذوق و هيجان به خانه آمده ایم. آوین با برق چشمانش می گوید مامان جون ممنونم که منو آوردی مسجد خیلی خوش گذشت... حکایت ظهر عاشورا هم همین است. با دیس حلوای نذری مامان در گرمای تموز. پرچم هیات روستا و دسته های سینه زنی را نگاه می کنم.</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2025 20:48:55 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/262</guid>
</item>
<item>
<title>کمی... </title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/261</link>
<description>کمی مانده... این روزهای عجیب هم تمام می شوند. و می دانم که روزی دلتنگشان خواهم شد. دلم برای مامان سوخت که خسته و کلافه و ناامید بود از امیر... دلم برای عجز مادرم خیلی سوخت. برای ناامیدی اش وقتی گفت چه بچه هایی تربیت کردم... دلمه پیچیده ام. موهایم را رنگ زده ام و کتمان نمی کنم که لای همه لحظه هایم ثانیه ای حس غربت و استیصال مامان... مامان بزرگ و همه دوست داشتنی های رو به زوالم از سرم بیرون نرفته است.</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2025 19:03:58 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/261</guid>
</item>
<item>
<title>ساعت های پایانی </title>
<link>https://banafshabi.blogfa.com/post/260</link>
<description>ساعت های پایانی این سالند.باد صبا هی ساعت های باقی مانده را بالای صفحه گوشی یادآوری می کند. صدای ترقه و انفجار هنوز از کوچه می آید. به دوستی فکر می کنم. به خودم که در آستانه چهل سالگی مصمم شدم کس دیگری باشم. به آوا که دنبال آرامش و عشق و احساس های رنگی میان آدم ها در قالب دوست می گردد. وقتی دست کوچک ظریف 12 ساله اش را محکم گرفته ام لای شلوغی بازار دست فروش های بجنورد، سعی می کنم از تجربه هایم برایش بگویم.</description>
<pubDate>Fri, 28 Mar 2025 22:45:00 +1100</pubDate>
<dc:creator>banafshabi</dc:creator>
<guid>banafshabi.blogfa.com/post/260</guid>
</item>
</channel>
</rss>
