بیش از اینها می توان خاموش ماند
از کوچه های باران تا از دلم بشویی غمهای روزگاران روزی تو خواهی آمد روزی تو خواهی آمد.... به دنبال نور بودم سلام نمی دانم کجایی. نمی دانم کی می آیی. نمی دانم چند چله مانده. چند چله دیگر باید بگذرد تا دوباره از کوچه ما رد شوی. نمی دانم صبح کدام جمعه که من خواب بوده ام دوباره مقابل آن پنجره ایستاده ای و کفشهایت را درآورده ای. و این بار نگاه شیطنت بار و خندان کدام دخترک بی خبر به پاهای خسته ات افتاده؟ پلک چشمم هی می پرد. سر راهم هی پروانه سفید می بینم. پشت همین روزها اتفاقی خوابیده است. قلبم گواهی می دهد. نمی دانم تا کی باید شب های جمعه خوابهایم رنگی باشند و خیابانهای ساکت صبح را تا تو بدوم. نمی دانم چند باردیگر باید کفش هایم را در آورم و جای رد پاهایت بایستم وچشمانم را ببندم و منتظرت شوم. من آمدنت را خواب دیده ام. مادر می گوید دروغ می گویند که خواب زن چپ است . خواب من راست راست است. چند جمعه دیگر باید روبروی آن پنجره بایستم و کفش هایم را در آورم و برایت غزل بخوانم بلند بلند؟ چند طواف دیگر باید بچرخم و دعای عهد بخوانم و برایت گریه کنم؟ چند چله دیگر بگو چند چله دیگر باقی مانده؟
روزها می گذشت که صدایم زدی یادت هست؟
| Design By : Mihantheme |

