بیش از اینها می توان خاموش ماند

مشت می‌کنم قبلم را. مدتی است گاه و بیگاه آزارم می دهد. 

از بعد تعطیلات شیرین کویر گردی با مامان و امیر یک ماه شده که ندیده ایم هم را از بعد قرمزها و سیاه ها... آوین هر شب با قصه ی پناه کوچولو می خوابد... 

ارزیاب شده ام. باید با وسواس روزانه سرک بکشم در دو کلاس مجازی. انگار آلیس در سرزمین عجایب. ازین شهرستان به آن شهرستان. از روستای کوچک با کلاس ۵ نفره به کلاس مدرسه ی خاص با دک و پزهای مخصوص آدم های خاص... و عجیب... (عجیب را با تاکید و پررنگ بخوان) عجیب به آدم ها و جاهایی که ایستاده اند فکر می کنم. به این که چه چیزی ابوالفضل و امیر محمد را که هردو باهم به خاطر نداشتن گوشی در کلاس شاد حاضر می شوند با دختر من که مقابل کولر گازی روی مبل لم می دهد و از گوشی پدرش برای من تکالیفش را می فرستد جدا کرده؟ چه قانون و مرامی بین آدم هایی که همه شان بی اراده و خواست خودشان به دنیا آمده اند مرز روستایی و شهری گذاشته؟ 

مدام فکر می کنم تا این‌که با نهایت کم خوابی و خستگی بی خواب می شوم تا این وقت شب... به زنگ صدای دانش آموزان کلاس مرد جوان سال اول خدمتش فکر می کنم. وقتی منتظر شده بود که پدرش از سرکار برگردد تا فارسی را روان خوانی کند. به اضطراب صدایش... و حالم بد می شود. 

چطوری می شود خوابید؟ 

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۰۶ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme