بیش از اینها می توان خاموش ماند

بی قراری ها ی پاییزی ام را به دست باد می سپرم و آرام در گوش خدا زمزمه می کنم :

برایم غزل بخوان. برایم از نور بگو. از روزهای خوب

برایم معجزه کن.

میوه درخت معجزه روبروی آینه اتاقم کنار گلهای خشک شده گلبوته های گل سرخ حیاط خانه پژمرده شده. پس کی برایم معجزه می کنی؟

قلبم مثل قلب بچه گنجشکها شده و گنجشکی می تپد برایت این روزها

وقتی نگاهم به چشمان درشت فاطمه می افتد و بی آن که بدانم دوباره تو را بوسیده دلم تا کنار کعبه ات می آید و روی سنگهای سفید سر می خورد وپرده خوش بوی خانه ات را ناز می کند . ووقتی فاطمه برایم از خلوت کنار کعبه حرف می زند نا خود آگاه تو توی دلم می لرزی . سر می خوری و از چشمانم می ریزی و روی صورتم جاری می شوی  ومن سکوت می کنم

تنها به چشمان فاطمه نگاه می کنم و دنبال سهم خودم می گردم سهم خودم از تو که برایم توی چشمان فاطمه جا گذاشته ای .

قلبم سنگینی تمام پاییزها را به دوش می کشد

تو قول داده ای و من می توانم قلب منتظرم را به خاطر خواست تو آرام نگاه دارم وبرایت اندازه ایوب صبوری کنم.

 تو چی؟ تو قلب کوچکم رااندازه ابراهیم درک میکنی و می بخشی وقتی گفت معجزه کن تا قلبم مطمئن شود؟

من اسماعیلم رابرایت سر بریدم وقوچ من پشت زمانها ماند

توبرای قلب کوچکم اندازه موسی رفیق می شوی که توی ترس و دلهره برایش حرف بزنی؟

من نه برایت ابراهیم شدم نه موسی نه حتی ذره ای مریم

ولی تو بابای مهربان "فهیمه" خودت می شوی؟

تو "وکالت "قلب کوچک مرا به عهده می گیری اگر قول دهد برایت ایوب باشد؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۶/۰۷/۰۸ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme