بیش از اینها می توان خاموش ماند
عاشق بودن کار سختی است. من هیچوقت نمی توانم عاشق خیلی خوبی باشم.
چشمهای نسرین خانم برق می زند. کعبه هنوز هم توی چشمان مسافران خدا جا می شود. دستهایت را که روی گوشهایت می گذاری و زیادی که به چشمهایت اعتماد می کنی خیلی چیزها را که باید فقط بشنوی و اصلا نباید ببینی را می بینی و نمی شنوی! هر قدر هم که خسته باشی از شنیدن و گوشهایت درد گرفته باشند فرقی نمی کند. می توانی یک مدت چشمهایت را ببندی. شاید بهتر باشد. شاید خستگی تنت بیشتر در برود حتا اگر توی جوب هم بیافتی. ندیدن بهتر از نشنیدن است. خیلی بهتر. خیلی بهتر ... *** توی صف نانوایی جای خوبیست برای فکر کردن. توی صف نانوایی، کنار جریان آهسته زندگی آدمها می ایستی و به سختی کار مرد نانوا فکر می کنی. به سنگ های داغ روی نانها و به خاطر سکوتت یا بی تفاوتی صورتت یا لبخند بی هنگامت، به کسی پاسخی بدهکار نیستی. این خیلی لذت بخش است. ***
آرزوی به دنیا آوردن هیچ کودکی درون مرا قلقلک نمی دهد. حتا وقتی شیرین ترین نوزاد کوچه از توی آغوش مادرش برایم از ته دل ذوق می زند. به فداکاری مادرانه که فکر می کنم نمی دانم چرا تمام استخوانهایم تیر می کشد.
*** گاهی اوقات که نگاهم به آسمان می افتد عمیقا شاد می شوم ازین که سقف زمین آبی است و توش خدا دارد، فرشته دارد و ابر. آنوقت دلم برای خوابیدن در آغوش نور روی بالش ابر تنگ می شود.
| Design By : Mihantheme |



