بیش از اینها می توان خاموش ماند
پاییز شده بی رحمانه... ..... سکوت خانه مان مهربان است. نمی دانم گاهی ازین تنهایی مرموز، غمگینم یا شاد... معلم شده ام. معلم یک روستا که بالای کوه است. برای همین پاییز و زمستان زودتر
به من سلام می کنند. حالا برق نگاه پسربچه های شاد و بازیگوشی که هنوز آب و بابا نمی دانند که
بدانند غم و شادی چیست، گرمم می کند و امیدوار. و دست های کوچکی که هر روز صبح از
توی صف مدرسه به شادی توی هوا تکان می خورند، با همه تلخی درونم، لبانم را می
خندانند. این تنها امید این روزهای من است. تنها امیدم برای زندگی. معلم بودن خیلی
کیف دارد وقتی مادر این همه پسربچه می شوم که با چشمهای معصوم کوچکشان به من زل می
زنند، به دستانم به لبانم تا، کی پس یاد می دهی آب؟ بابا؟ ... سودای جوانی گذشته. همه آن شورها شعرها. همه بی خوابی ها تا سحر همه آن انتظار
ها دویدن ها همه همه بی تابی ها دلتنگی ها اشک ها بغض ها. خودت را به ریسمان آرامش
گره زدی و گریختی از همه چیز تو را دیدم که در آغوش مردی بزرگ و آرام پنهان شدی تا دنیا تو را نبیند و تو
دنیا را نرگس یک زن حامله است که استاد آدمهای هم سن آن روزهای خودمان شده خود من و
نرگس که چشمانمان در جستجوی حقیقت از ذوق عشق برق می زد و من حقیقت را توی
چشمان پاک و ساده و بی ریای کودکان
روستایی دیکته می کنم و برایشان الفبای زندگی را حجی می کنم هر روز . تا درخت
آرزوهایم را آب داده باشم. تا بندگی کرده باشم برای تو خدای آبیها تا فهیمه تو باشم خوب تو که خسته نمی شود و جا نمی زند و دست این کودکان ساده
دل بی گناه را که می فشرد یاد همه مهر تو می افتد و تقدیر ازلی ات. من از همه آن روزها شورها شعر ها گذشته ام این که این روزها درونت هنوز آواز عاشقی سر می دهد و گاه و بی گاه بی تابت می
کند سودای دخترک آن روزهاست که این روزها ... ...
| Design By : Mihantheme |

