بیش از اینها می توان خاموش ماند
مثل آن روزها که شبها سرمست بوی پاییز کنار پنجره و صبحها دست نوشته های عارفانه راه دانشکده... مثل وقت هایی که اتفاق ها عظیم بودند و شعر می شدند.. غزل می شدیم.. تاب می خوردیم مثل برگ ها توی هوا و ازمان کلمه می چکید چقدر آن روزها خوشبخت بودند برگهای پاییز که زیر پای دخترکان توی راهها می شکستند. از صدایت بوی همه اینها می آید توی خانه بنفش من. و من آرام صدای قدمهایت را گوش می دهم و خیالم کنارت پرواز می کند. و تو نمی شنوی سکوتم را و می گویی بلندتر.. بلندتر حرف بزن... آخ که این پاییز لعنتی چه چیزهایی می پاشد توی هوا نرگس ...
مثل آن روزها که اینجا می نوشتم. می نوشتیم.
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۲ساعت
توسط فهیمه | |
| Design By : Mihantheme |

