بیش از اینها می توان خاموش ماند

غربت چيزي براي تو ندارد. جز شبهاي بلند تنهايي و روزهاي خالي فصل هاي رنگي. غربت طعم عجيبي به زندگي آدم مي زند. طعمي كه نمي شود با ميوه ها يا غذاها يا چاشني ها بيانش كرد.

من هنوز توي خودم دنبال دختر هجده ساله اي مي گردم كه با نرگس به اعتكاف حرم امام رضا مي رفت و شبهاي سرد پاييز از آسمان باريدن عشق را شهود مي كرد و عاشق عشق آسماني بود.

اينها را نمي شود دوباره مرور كرد. روزهايي اند كه رفته اند. مثل عاشق شدن كه فقط يك بار اتفاق مي افتد. و تو حتما دلت براي اولين لرزه هاي عشق تا هميشه زندگي ات تنگ خواهد شد.

من بايد بزرگ باشم. خيلي بزرگ

چون مادر تو شده ام. چون تو به من نگاه مي كني و حرف مي زني قدم مي زني مي خندي گريه مي كني.چون تا آخر عمرت من مرجع تمام حرفهايت خواهم بود.

كاش اين باور زودتر توي من شكل بگيرد تا ازين دلتنگي پاييزي زودتر خلاص شوم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۱۷ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme