بیش از اینها می توان خاموش ماند
گریه می کنم من ده سال پیش با اون همسفر شدم تا تو ***
دلم تو را تنگی می کند این روزها جور دیگری مثل ده سال پیش که تو بر من باریدی و محکم بغلم زدی شب که می خواهم بخوابم دعا می کنم تو مرا شفا دهی رضا می خندد نمی داند که تو طبیب قلبهایی کشتی نجاتی تو می توانی همه را سوار کشتی ات کنی و نجات دهی من دلم برای طواف تو تنگ شده برای دور زدن توی حرمت چرخیدن دور ضریحت تو مرا هم سوار کشتی می کنی مگر نه؟ تو روزی به من قول داده ای وقت نیاز نجاتم دهی! تو مرا نجات می دهی این روزها که روزهای تو است مگر نه؟ امام من! ...
مامان زنگ می زنه و می گه اسمش در اومده
نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۸ساعت
توسط فهیمه | |
| Design By : Mihantheme |

