بیش از اینها می توان خاموش ماند

ته دلم لرزيده از نبودن دستان چروكيده مادر جان!

 بخشي از دلم كم شده. يك تكه از من...

***

مي ترسم از كم شدن آدمهاي زندگي ام. مي ترسم از غول قبرستان كه آدمها را مي خورد. محو مي كند.

مي ترسم از نبودن صداي گرم مادربزرگم پشت خط وقتي مي گويد: سلام دخترم.. قربونت برم...

مي ترسم از كم شدن ضرباهنگ شادي پدربزرگم توي مهماني ها.. خانه ها.. عيدها..جمعه ها..سيزده به درها...

نمي دانم اين چه ترسي است كه اين روزها تنم را پر كرده...

ترس از كم شدن صداي بلند خنده ها...ترس از بلند شدن صداي گريه و مويه قبرستان...

وقتي آغوشي نباشد تا آرامم كند. وقتي كه دوست داشتني هايم را غول بخورد و فقط توي خواب هايم بيايند آن هم يك خط در ميان...

***

مادرجان محو شده. باصورت گرد لپوش. با خنده هاي نازش. با دستان چروكيده اش كه سرم را محكم بگيرد و پيشاني ام را ببوسد و بگويد.. با معرفت فهيمه جان! مهربون فهيمه جان!...

مادرجان محو شده و توي خانه كودكي هايم توي زير زمين روي تختش نيست!

بخش بزرگي از كودكي هايم محو شده... حتا توي خوابم هم نيامده كه دستش را بگيرم...

***

قدر دستهاي چروكيده را بيشتر بدانيم.

ته دلم مي ترسم...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۷ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme