بیش از اینها می توان خاموش ماند
پاییز شده. پاییز شده و قطعا مثل قبل لباس ضخیم تری می پوشی و از راه هایی عبور می کنی، با چتر، بی چتر، دست در دست کسی ، شاید تنها. پاییز که بیاید تصویر عبور تو توی قاب دلم دوباره رنگ می گیرد و تازه می شود.فرقی نمی کند سی و چند ساله، تصویر عبور تو هم عجین شده با دلهره و دلشوره برگریزان.با بوی هوا. ترشی، شوری، رب،بخاری. باخنکای موذی.با هر آنچه این فصل را متفاوت می کند و دلتنگی اش را می پاشد کف پیاده روهاو مردم وقتی توی پاییز قدم می زنند از حادثه ناشناسی پر می شوند وبی دلیل ته دلشان آشوب است. دلم ته گرفته. کاش کسی زیر شعله را کم می کرد. کاش دست مبادایی بود. ازان دستها که صاحبان دهانهای مشجر دارند. ازان دهانها که از سفرهای خوب حرف می زنند. ازان حرفها که خدا از دهانت بشنود. باید بروم... معلمها باید زود برسند.معلمها غمگینهای خوشحال نمایند.معلمها باید هر روز لبخند داشته باشند برای مبادای قلب کوچک بچه ها معلمها... آه... 27سپتامبر،2015
| Design By : Mihantheme |

