بیش از اینها می توان خاموش ماند

دوباره پاییز شده. یکی از پاییزهای نیمه دهه سی زندگی ات که هنوز هم همان بوی هجده سالگی را دارد..

# دلم گرفته... وقتی توی بیابان غریب دانشگاه فرهنگیان بجنورد قدم می زنم و وزوز باد توی گوشم می پیچد و خاطرات سبز خنده های از ته دل همه روزها و سالهای دانشجویی ام میان درخت ها و چمن های وفضای سبز و شاد فردوسی که بوی خانه می داد جلوی چشمانم رژه می رود. توی راه همراه قدم هایم به هجوم همه اتفاقات فکر می کنم که مرا یه اینجا کشانده. اتفاقات عجیب و تلخی که خانواده ام را به این مرحله رسانده و وقتی معاون آموزشی دانشگاه متعجب می پرسد اینجا چه می کنی؟ عمیقا از خودم می پرسم که آنجا چه می کنم؟ مثل اولین سالی که منتقل شدم به این شهر و مدیر مدرسه روستایی ارکان وقتی ابلاغ پایه اول را دستم دید، متعجب توی چشمانم نگاه کرد و پرسید اینجا چه می کنی؟ سال نود بود... نمی دانم چرا حالا درین لحظه انقدر احساس دلتنگی می کنم و مدام توی سرم زنگ می زند اینجا چه می کنی؟

 #

مدیر مدرسه شاهد با دوندگی و تلاش و رضا با پیگیری هایش من را معلم مدرسه ای کرده اند که آوا کلاس اولی اش است. 

#

فرزانه خانم زن خوبی است. صبور و آرام است. اعتراف می کنم توی همه عمر ده ساله زندگی مشترکم اولین بار است که کسی غیر از خودم یا مامان به نظافت خانه می رسد و غذا می پزد . هرگز توی همه این سالها کسی  به حکم کمک وارد خانه من نشده بود. خوردن طعم غذای متفاوت توی خانه خودت تجربه جالبی است.

#

اجازه استاد؟ در نوسانم. صبح ها میزبان برق چشمان دخترکان یازده دوازده ساله ای که خانم صدایم می زنند و عصر میزبان صدای جوان بیست ساله ای که می گوید استاد ... این تجربه های متفاوت فهیمه را رنگی تر کرده اول این پاییز...

#

لباس سفید کنار همان خنده نشسته. خنده ات توی زمان چرخیده و به صورتم می خورد. چیزی تا قلبم تیر می کشد. چقدر می شود مطلق بود توی ماندگاری بعضی تجربه ها؟ چه اندازه می توان بکر ماند به قداست و تکرار چند پاییز؟

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۶ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme