بیش از اینها می توان خاموش ماند
باید بنویسم.. از سرگشتگی و بی قراری عجیب و غریب این روزها ازین حال بد گنگ ازین بغض بلاتکلیف پشت ماسک از قبل ماسک و بعد ماسک از آه ها... حسرت ها... ترس ها ازین اشک های به پهنای صورت ازین... من گم شده ام و کسی نیست دستم را بگیرد. هوری سرگردانی شده ام که هفت صبح خانه را تمیز می کند و غذا می پزد و لباس می شوید.. نه صبح نشانه شناسی و تحلیل گفتمان انتقادی می خواند و ده صبح بعد از تعویض پوشک دخترش یواشکی و آرام خانه را به سمت کلاسی پر از ترس ترک می کند و مقابل چهره های پنهان شده در ماسک ساکت و خموش و مبهوت می ایستد چرا که لبخندش را نمی توانند ببینند بچهها... چه روزهای سختی شده اند این روزهای آخر شهریور... آه دارم زبان می خوانم. برای تصویب پروپوزال.. نمی دانم خان چندم است. نمیدانم چه نیرویی هلم می دهد و مجابم می کند به انجام همه این ها... گاهی درخودم عمیقا خلوت می کنم و بهتم می زند از دیدن خودم... چرا به زن آشپزخانه و خیابان و میهمانی اهلی نشدم؟ این بی قراری از کجا آمده نرگس؟ همه درها و پنجره ها را که بسته ام. سرم مدام توی نظریه های هویت بوده تمام تابستان. این آشوب از کجا دلم را زیرو رو کرده؟
| Design By : Mihantheme |

