بیش از اینها می توان خاموش ماند

خون خدا!

در دانه خدا!

ناز پرورده عشق ملکوت!

حسین من!

چراغ روشن هدایت من میان ظلمت کده زندگی!

کشتی محکم نجات من میان موجهای متلاطم دریای بودن!

سوارم کن.

مرا به ساحل امان برسان.

آنجا که در آغوش نور آرام می گیرند.

آنجا که بر لبان نور بوسه می زنند.

آنجا که در حجله ای سفید با نور عشق بازی می کنند.

آنجا که مرکز ثقل زمین است و زمین و ملکوت پیوند می خورند.

آنجا که عشق آدم را به جنون می کشد.

می کشد.

از فرشش به عرش می برد.

آنجا که عشق بهایش خون است.

خون!

کشته خدا!

معنی ناب واژه عشق!

حسین من!

به او بگویید آرام گیرد

او که این چنین بی تاب

مدام بر سینه ام می کوبد

به او بگویید ساکت شود

آرام گیرد

چه کسی به یاری من می شتابد؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۲/۳۱ساعت توسط فهیمه | |

هوای خنک بهاری در خانه پیچیده

دعاهایم را مثل همیشه زیر باران بردم و دستان خیسم سنگینتر از همیشه پایین آمد.

بوی باران بوی دوست داشتن است

بوی انتظار

انتظار نوزادی که همین روزها ٬

 لابلای بوی خوش باران بهاری صدای گریه اش جمع خانواده کوچمان

را گرم می کند.

و تنها امید شیرین این روزهایم شاید همین است.

بابا شدن جواد.

انگار همین دیروز بود که با هم بازی می کردیم

مسابقات المپیک ٬فوتبال٬ کشتی ٬ بوکس ...

گلدانهای خانه جام طلا بود و نفر اول همیشه او که بزرگتر خانه بود.

جواد بابا می شود و چقدر بزرگ

و چه آهسته ٬ آرام ٬ یواش

باورش سخت است.

پسرک شری که گهگاه برایم از دلتنگی هایش می گفت

آن شب که عاشق شده بود و من هنوز معنی عشق را نمی فهمیدم

آن روز برفی که صورتش سرخ بود و دستانش

و با برق چشمانش گفت که جای رد پاهای او که دوستش دارد مدتها توی برف ایستاده

و چه شوقی ٬ چه گرمایی وجودش را پر کرده بود.

جواد که همیشه زور می زد خودش را بکشد ٬ تا کش بیاورد

آنقدر کش بیاورد که بزرگ باشد و مرد خانه

خیلی بزرگ .

و همیشه از بالا خم می شد و پیشانی ام را می بوسید.

باران باریده

بوی باران بوی دوست داشتن است

بوی انتظار

انتظار نوزادی که همین روزها

لابلای بوی خوش باران بهاری ٬صدای گریه اش خانواده کوچمان را گرم می کند.

جواد بابا می شود

وچقدر بزرگ

و چه آهسته ٬ آرام ٬ یواش ...

              

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۲/۲۵ساعت توسط فهیمه | |

سرم گیج می رود.

سرم گیج می رود وچقدر خسته ام.

سرم گیج می رود و بیشتر از تمام این روزها دلتنگم.

دلتنگ تو خدای کعبه.

دلتنگ آرامش حرم تو٬محمد.

دنیا دور سرم می چرخد.زمین ٬ آدمها ٬همه چیز کج می شود.

چهل روز گذشت.

چهل روز شد که تو نیستی.که تو رفته ای .

و من هر روز لابلای آدمها ٬ سوار اتوبوس ٬ کنار خیابان ٬همه جا تصویر تو را می بینم

و خیال می کنم هنوز هستی و می شود پیشت بنشینم

و دستهای گرم استخوانی ات را در دست بگیرم و با رگ های آبی ات بازی کنم

و تو معصومانه به چشمهایم زل بزنی.

این روزها مدام سرم گیج می رود و بیشتر از تمام روزهای گذشته دلتنگم.

چشمانم را می بندم و دور خانه ات می چرخم.

روحم تا آسمان حرم نبی تا آسمان مسجدالحرام پر می زند.

هر شب لابلای طواف های شبانه

هر صبح زیر آفتاب داغ.

سرم گیج می رود و دلم برایت تنگ شده.

بالای مسجد کنار مهمانها گوشه ای آرام

سرم را به دیوار تکیه می زنم و چشمانم را می بندم.

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

                                           داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

                                            بار غم تو چون کشم؟ بی تو به سر نمی شود

خیالت اشک می شود وپهنای صورتم را خیس می کند.

سرم را به دیوار مسجد تکیه زده ام و آرام برای خیالت غزل می خوانم

سرم گیج می رود.

سرم گیج می رود وچقدر خسته ام.

سرم گیج می رود وبیشتر از تمام این روزها دلتنگم.

              

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ساعت توسط فهیمه | |

باران می بارد

بوی تو دوباره در هوا پیچیده است.

لای خنده های مادر

لای صدای قدم های خسته اش

لای تمام دلتنگی شبهای طواف تنها دور کعبه

لای صدای مسافر تو که هر هفته از روبروی کعبه زیر ناودان طلا زنگ می زند

لای صدای همهمه طواف دور کعبه

لای تمام دعاهای خیس باران خورده ام

لای ...

سلام خدای بهار و باران و دلتنگی

تو هنوز هم صدای دعاهای خیس دخترک پریشانت را می شنوی؟

              

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۶/۰۲/۰۸ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme