بیش از اینها می توان خاموش ماند

هوای خنک بهاری در خانه پیچیده

دعاهایم را مثل همیشه زیر باران بردم و دستان خیسم سنگینتر از همیشه پایین آمد.

بوی باران بوی دوست داشتن است

بوی انتظار

انتظار نوزادی که همین روزها ٬

 لابلای بوی خوش باران بهاری صدای گریه اش جمع خانواده کوچمان

را گرم می کند.

و تنها امید شیرین این روزهایم شاید همین است.

بابا شدن جواد.

انگار همین دیروز بود که با هم بازی می کردیم

مسابقات المپیک ٬فوتبال٬ کشتی ٬ بوکس ...

گلدانهای خانه جام طلا بود و نفر اول همیشه او که بزرگتر خانه بود.

جواد بابا می شود و چقدر بزرگ

و چه آهسته ٬ آرام ٬ یواش

باورش سخت است.

پسرک شری که گهگاه برایم از دلتنگی هایش می گفت

آن شب که عاشق شده بود و من هنوز معنی عشق را نمی فهمیدم

آن روز برفی که صورتش سرخ بود و دستانش

و با برق چشمانش گفت که جای رد پاهای او که دوستش دارد مدتها توی برف ایستاده

و چه شوقی ٬ چه گرمایی وجودش را پر کرده بود.

جواد که همیشه زور می زد خودش را بکشد ٬ تا کش بیاورد

آنقدر کش بیاورد که بزرگ باشد و مرد خانه

خیلی بزرگ .

و همیشه از بالا خم می شد و پیشانی ام را می بوسید.

باران باریده

بوی باران بوی دوست داشتن است

بوی انتظار

انتظار نوزادی که همین روزها

لابلای بوی خوش باران بهاری ٬صدای گریه اش خانواده کوچمان را گرم می کند.

جواد بابا می شود

وچقدر بزرگ

و چه آهسته ٬ آرام ٬ یواش ...

              

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۲/۲۵ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme