بیش از اینها می توان خاموش ماند

   سرش گيج مي رفت. صورتش گر گرفته بود. سرخ بود . سرخ سرخ. روسري اش را محكم زير گلويش گره زده بود. از راه رفتنش مي شد تلاش قدمهاي خسته اش را فهميد. راه مي رفت اما به سختي. خيلي طول كشيد تا پله ها را تمام كرد و بالا رسيد. صورتش كوچكتر شده بود يا شايد گره روسري اش خيلي محكم بود. گم شده بود صورتش توي روسري و فقط دو تا تيله سبز كم رنگ توي آن برق مي زد. دو تا تيله كه توي چاه افتاده بود. صورت صاف كودكانه اش چروك شده بود و لبخندش شبيه عروسك كوكي پشت ويترين بود . بغض پشت نگاهش را ساده مي فهميدم هر چه زور مي زد لبخند صورتش. انگار چند سال درد كشيده بود. انگار به جاي نه ماه چند سال حامله بوده بود و توي يك زايمان سخت بعد چند ماه درد يك بچه ناقص زاييده بود.هر چه باشد بچه اش بود. دوستش داشت. از پوست و گوشت و خون خودش بود چند سال از خون او با آن بند ناف تغذيه كرده بود نه چند ماه چند سال! و مدام انتظار كشيده بود انتظار كشيده بود انتظار ...ك..ش..ي..د..ه.. ب..و..د.. يك عالمه لباس خريده بود . كلاس خياطي مي رفت روزها صبح زود . با آن حال سخت سر كار مي رفت و كار مي كرد و درد مي كشيد و درد مي كشيد و منتظر بود . اگر همه دكتر هاي عالم جمع مي شدند و تشخيص نوزاد ناقص مي دادند قبول نمي كرد. خودسرتر و لجباز تر از اين بود كه بشود با حرف و پيش بيني و علم پزشكي حتا راضي اش كرد . به آن كودك دل بسته بود. به آن بند ناف كه از آن خون تنش شيره جانش مي رفت توي تن آن جنين و او هر روز بزرگ تر مي شد و بزرگتر و او هر روز كوچكتر و كوچكتر. توي سرما توي گرما زير باران زير برف درد كشيده بود  به عشق نوزاد سالمش كه حرف همه دكترها دروغ بود حتما. بار را كشيده بود. كشيده بود. كشيده بود. اهل كار نيمه كاره نبود. مي شناختمش. مثل نيمه اي از خودم. نيمه ديگرم بود شايد. جا نمي زد و كم نمي آورد به هر قيمتي. به هر قيمتي! حتا دردهاي سخت حتا آن چند ماهي كه درد كشيده بود درد كشيده بود و فارغ نمي شد و همه دكترها جوابش كرده بوند و هر چه مي گفتند سقطش كن گوش نمي داد. گوش نمي داد بس كه يك دندنه و لجباز بود و بس كه دوستش داشت و بس كه برايش مادري كرده بود و لباس دوخته بود و كلاس خياطي رفته بود و درد كشيده بود و درد كشيده بود و مي گفت به دنيايش مي آورم " به هر قيمتي" و صدايش مي لرزيد و تيله هاي سبز برق مي زدند و قدم هايش سست نمي شد! بايد سقطش مي كرد همان روزها . همان روزها كه وقتي باران مي باريد بي هوا از دانشكده مي رفتم سراغش و دلم هوايش را مي كرد زير باران براي قدم زدن. بايد سقطش مي كرد چون دكترها گفته بودند خطرناك شده و دارد جاي زيادي را اشغال مي كند و نگه داشتن يك بچه ناقص با اين همه درد در حاليكه سلامتي مادر در خطر است به صلاح نيست و گوش نمي داد و مي گفت به دلم گوش مي كنم. بدون او مي ميرم.من هم توي دلم حق مي دادم به يك دندگي هايش . به ديوانه گي هايش . به همه خلخلي هايش چون مثل نيمه خودم بود و مثل خودم مي شناختمش.قول داده بودم باشم هرجا تا هر جا به هر قيمتي ... به هر قيمتي ... اگر چه احمقانه بود . شايد حماقت قانون دنيامان شده بود. شايد بايد گوش نمي دادم به دلي دلي هاي دلش و به زور مي بردمش دكتر همان روزها. شايد نبايد تشويقش مي كردم و از مهر مادري زير گوشش زمزمه مي كردم .شايد بيشترش تقصير من بود كه او اين همه درد مي كشيد و درد مي كشيد و من ساكت بودم و هي بزرگ شدن جنينش را تماشا مي كردم و هي زرد شدن و لاغر شدن اورا...

صورتش آنقدر كوچك شده بود كه مي شد مشتش كرد و توي دست جا داد. مثل شبهايي كه قرار بود ماه را مشت كنيم و توي دستمان جا بدهيم. اندازه دستمال سفيدي كه گلدوزي كرده بودم برايش. و من نفهميده بودم اين همه درد زايمان را درد زاييدن يك نوزاد ناقص را. من نمي فهميدم كه مادر نشده بودم و درد زايمان نكشيده بودم و نمي توانستم بفهمم خستگي و خلا بعد زايمان را. نمي توانستم بفهمم كه چه قدر درد داشت هنوز قدم هايش وقتي راه مي رفت. نمي توانستم بفهمم كه تمام بدنش درد مي كرد و به زور راه مي رفت. كه زايمان نكرده بودم و مادر نشده بودم...

خسته تر از هميشه بود. و نمي فهميدم  و نفهميدن خودت چه قدر سخت است. تلاش مي كردم زير بغلش را بگيرم اما سر مي خورد دستم و نمي توانستم كمكش كنم و چه قدر كمك نكردن به خودت وقتي داري مي افتي سخت است. سرش گيج مي رفت. صورتش گر گرفته بود. سرخ بود. سرخ سرخ. روسري اش را محكم زير گلويش گره زده بود. تحمل ديدنش توي اين وضع برايم سخت بود. اما لبخند مي زد و مي گفت : فقط دعا كن! هميشه به دعاهاي من دلگرم بود. تنها كاري كه اين همه وقت كرده بودم از دور يا نزديك.  تنها سلاحم.

دعا مي كنم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۲۸ساعت توسط فهیمه | |

برای زهرا

- از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه ی ناسیراب...

- دوست خواهم داشت. عشق خواهم ورزید. درد خواهم چشید .هنگامه ی طلوع نخستین شعله آتش ...

- و از قصه آتش نصیبم چه بود جز سوختن؟کدام آفتاب به اتمام شب آبستن است؟

- و سوختن قصه ققنوس است که تولدی نو افسانه نیست. مرد می خواهد که تاب بیاورد سیاهی شب را به امید آفتاب ...

- و مرد نیستم . که هیچوقت مرد نبوده ام ...

- تاهمسفر عشق شدی مرد سفر باش     هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 ابراهیم قتی به دل آتش زد از معجزه گلستان خبر نداشت. تنها عشق بود که هدایتش می کرد . و ایمان ...

نمی شود مرد راه نباشی و قدم در راه بگذاری .امکان ندارد که راه اهلش را خودش می طلبد. و تو انتخاب شده ای ...

- راه! مرد! عشق ! انتخاب! دیگر فریب این کلمه ها را نمی خورم. بهم رحم کنید!

- بزرگ می شود دل کوچکت و کسی را نمی یابی که به آن رحم کند. سوختن تنهاراز خلقت شمع است. بقیه اش را تنها خدا می داند و تنها اوست که رحیم است ...

- ...

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۱۸ساعت توسط فهیمه | |

روی نیمکت بودیم که گوشی ام را برداشتی و پرسیدی چرا این؟ یک صفحه سیاه که یک" شمع " در آن می سوخت و یک شاخه گل سرخ کنارش بود. گفتم این منم. خندیدی و پرسیدی  شمع یا گل؟ گفتم من زمینه سیاه هستم که درونم یک شمع روشن است با یک شاخه گل.

کسی نمی داند وقی توی دلت شمع روشن می شود و ذره ذره می سوزد تا هم گرمت کند و هم روشنت کند چه حالی است. کسی نمی داند وقتی توی دلت یک شمع داری چه قدر فرق می کنی و چه قدر راه رفتنت نفس کشیدنت فرق می کند. چون اگر تند تر راه بروی شمعت کج می شود و می شکند و اگر آه بکشی و نفس عمیق شمعت خاموش می شود . کسی نمی داند و قتی یک شمع توی دلت آب می شود که پارافین های گرم آن ذره ذره می افتند روی پوست و گوشت دلت و هر جایی را که بخواهند می سوزانند و سوراخ می کنند چه حالی داری که نمی توانی تند تر راه بروی و نمی توانی بلندتر آه بکشی و نمی توانی نفس عمیق هم بکشی و نمی توانی بلند داد بزنی وقتی ته ته دلت می سوزد. کسی نمی داند و قتی توی دلت شمع داری چه قدر دلت روشن می شود و چه قدر همه چیزهای توی دلت را بهتر می بینی و چه قدر خوب می شناسی کنار گوشه های تاریک دلت را که قبل از آن نمی شناختی و به آنها سر نمی زدی. کسی نمی داند وقتی توی دلت شمع می سوزد دود آن از توی دهانت بیرون می آید نفسهایت داغ می شود و از توی چشمانت که بیرون می آید اشکهایت گر می گیرند و چشمانت نا خواسته سرخ می شوند. برای همین است که نا خواسته و بی مقدمه گریه ات می گیرد وقتی توی دلت یک شمع روشن است که ذره ذره می سوزد و سوختن و تمام شدنش شاید سالها طول بکشد و شاید هیچوقت تمام نشود.

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۶/۰۹ساعت توسط فهیمه | |

 

بوی ماه رمضان می دهد.

بوی دلشوره سفره رنگین منتظر مهمان دم افطار

بوی خوش ربنا سوپ جو چای داغ خرما

بوی خنده های سبک روح روزه دار

نگاه پاک و مهربان آدمهای سر سفره افطار

بوی مهربانی رسول رحمت

بوی امام رضا وقتی بیرون حرم به استقبالت می آید و تا سرت را بالا کنی زودتر از تو سلام می کند ومات لبخندش می مانی

بوی خدا می دهد اینجا

اینجا هوا آنقدر سبک است که بوی رهایی خاک می دهد

بوی کفن بدون کافور بدون غسل بدون اشک بدون نماز میت

اینجا بوی عجیبی می دهد خیلی عجیب

دست نرگس را بگیر بیا

از پله ها بیا پایین

بیا بو کن نفس بکش ببین

ببین اینجا چه بویی می دهد ....

 

                     

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۰۶ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme