بیش از اینها می توان خاموش ماند

آدم خبر نداشت وقتي هبوط كرد كه چه اتفاقي افتاده برايش. تنها اشك مي ريخت و ته دلش اميد داشت. اميد به بازگشت. آدم باور نمي كرد قهر خدا راستكي باشد و رانده شدنش واقعيت داشته باشد. باور نمي كرد آن همه عشق و مهرباني يك باره بدل به قهر شود. آدم نفهميد كي اشتباه كرد وچرا فريب خورد ونا فرماني كرد. توي آن لحظه حواسش نبود شايد كه تاج بر سرش است وسرور بهشتيان است و فكر نمي كرد همه اين عظمت را مي شود به سادگي به چشم هم زدني از دست داد.

آدم شايد هبوط را قهر خدا را ته دلش هرگز باور نكرد ومنتظر بود تا اين خواب تمام شود و قصه به پايان برسد. آدم شايد خبر نداشت پشت آن تاج و آن بساط عيش دامي برايش چيده اند و محبت خدا كورش كرده بود آنقدر كه ساده دلانه تمام كائنات را با خودش مهربان مي ديد.

آدم از دشمني آشكار شيطان آن روزها خبر نداشت شايد و خدا هنوز برايش نگفته بود كه به شيطان مهلت داده تا روز حساب. كه شيطان دشمن قسم خورده اوست .

كه شيطان تيرخورده خشم خدا بود و عاشقتر از آدم بر خدا. و چه عشق غريبي است ميان خدا و فرشته نافرمانش كه وقتي مهلت مي خواهد براي فريب دادن و نابود كردن سرور مخلوقات دست رد به سينه اش نمي زند.

سرور مخلوقاتي كه تاج پادشاهي بر سرش نهاده شده. و خدا با خون دلش گلي را با دستان خودش شكل داده و از روح خودش در آن دميده و هي انتظار كشيده و انتظار كشيده  چهل روز! تا بلند شود و از او بپرسد: الست بربكم؟ و او جواب دهد : بلي. و ته دلش ذوق بزند و قند آب شود و تمام هستي اش  كائناتش را جمع كند و دستور بدهد به او سجده كنيد. بعد از من او سرور شماست و با دستان خودش تاج روي سرش بگذارد ...

آدم شايد نمي دانست وارد يك جريان عشقي شده كه رقيب دشمن قسم خورده اوست.كه از معشوق امان نامه دارد و مهلت تا روز معلوم. كه اگر مي دانست شايد ميوه ممنوعه را نمي خورد.شايد فريب نمي خورد. شايد ...

آدم خبر نداشت وقتي هبوط كزد كه چه اتفاقي برايش افتاده . تنها اشك مي ريخت و ته دلش اميد داشت. اميد به بازگشت ...

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۳۰ساعت توسط فهیمه | |

برای زهرا

 

به ذهنیت مخاطب فکر نکن! چه فرقی می کند مخاطب با خودش چه فکری می کند؟ گو پدر مخاطب. مهم نیست. تو نقش خودت را بازی کن. بازی است دیگر! تو می توانی باور کنی که خودت نیستی هر قدر هم که توی نقشت فرو رفته باشی. تو حق داری. تو فقط بازیگری. می توانی سرت را پایین بیاندازی و بعد " کات " بروی. به تو ربطی ندارد سر بقیه چه بلایی می آید . اصلا به تو چه مربوط که به دل کسی نشسته بازی ات یا نه !

بهتر است قبول کنیم هز دومان که فقط باید بازی می کردیم. حالا این وسط وقتی بازیگر خودش را زیادی درگیر نقش می کند و توی آن حل می شود و نمی تواند بیرون بیاید به تو ربطی ندازد. اصلا حق هر کسی که جدی می گیرد همه چیز را همین است. از اول هم شوخی بود همه چیز. آدمها دوست داشتند زیادی باورش کنند . همان مخاطب ها که قرار بود سرگرمشان کنیم...

یک بازیگر بعد از برداشت پلان بعد از کات می رود. و همه چیز همه وسایل صحنه جمع می شوند و تو هر قدر که دیالوگهای توی صحنه را باور کرده باشی ربطی به او ندارد. کارش همین است. دستمزد می گیرد که بازی کند. که اشک بریزد . که احساساتی شود . که عاشق شود. که زاست بگوید صادقانه اما دروغ!

سکانس چندم بودیم یادت هست؟ وسط یکی از همین راستها بود که تو حق بازی را خوب ادا می کردی و من هم مجبور بودم چون نقش مقابلت را بازی می کردم که باورت کنم. باید باورت می کردم و باید حرف کارگردان را گوش می دادم تا فیلم خوبی از آب در آید. تا تماشاچی پسند باشد. تا...

من مجور بودم و تو هم شاید مجبور بودی و تقصیر کارگردان هم نبود حتا و تقصیر تماشاچی و تقصیر فیلمنامه نویس. فقط باری بود ...

تو وسط بازی من بود که پیدا شدی و پا گرفتی و نقشت شد نقش اصلی . یادم نیست چه اتفاقی افتاد که نقش مقابلت را من بازی کردم ... یادم نیست اولین دیالوگ را چه کسی گفت و اولین بار دوربین کی حرکت کرد ...

همه وسایل صحنه را جمع کرده اند. تو دست مزدت را گزفته ای. حساب مرا هم داده اند بیشتر یا کمتر از تو فرقی نمی کند. همه رفته اند. صحنه خالی است. تنها صدایی که توی گوشم مانده صدای کارگردان است که توی صحنه آخر گفت : کات !

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۷/۰۷/۱۹ساعت توسط فهیمه | |

مهمان کلاس ترجمه نثرعربی هستم  کنار هانی . دانشکده ادبیات اصفهان. استاد ترجمه می کند و گوشم نمی شنود. از لای هر جمله اش یک کلمه بر می دارم و قصه می نویسم :

فرو می روم در خودم مثل فرو رفتن پا در گل. فرو می روم و در آمدنم طول می کشد.

زبانت گاهی برنده تر از تیغ چاقو می شود. می دانستی؟

جوری که نفوذ می کند می رود داخل گوشت و پوست تنم. وتا ته ته شاید به استخوان هم برسد. و آنوقت وقتی که تو حرف می زنی انگار چاقو خورده باشم تمام تنم می سوزد..

با این همه کلامت مرا جادو می کند.می سوزاند اما سحرم می کند..

به انتها نمی سم. هر چه تلاش می کنم. هی می خواهم تمامش کنم و به آخرش برسم ما نمی شود. ته نداری شاید. نمی دانم چرا ؟خودت می دانی ؟

تو با چوب جادویت به آسمان من تجاوز کرده ای و همه ستاره ها را آتش زده ای. حالا همه آسمانم پر از شهاب و آتش پاره است. ستاره هایی که آتش گرفته اند...

بالا آمده ای از من مثل چاه که پر می شود و لبریز می شود. مثل ظرف که سر ریز می شود . مثل من که وقتی راه می روم تو ازم بیرون می ریزی...

ترانه دل من بود که پیچیده بود در گوش زمان که تو شنیدی یا موسیقی چشمان تو که ترانه سرایش دل من بود؟نفهمیدم از آخر تو از اول ملودی ساختی یا من از اول ترانه سرودم !

نگاهت رقیق است. آنقدرکه تویش غرق می شوم... این همه رقت غلظت عشق مرا بر نمی تابد ... تو حق داری ...

همه جا را خواهد گرفت آنقدر بزرگ شده که بتواند همه جا را تسخیر کند. از من از تواز این شهر خیلی بزرگتر شده. یادت هست میگفتم من وتو نیستیم چیزی متولد شده که جزئی از این جهان است و از جنس ما نیست فانی نیست ؟

 

کلاس تمام می شود. تجربه جالبی بود. توصیه می کنم امتحان کنید.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۷/۰۸ساعت توسط فهیمه | |

کلیسای وانک

 

اذان می گویند

اینجا اذان می گویند

می ایستی و از همه طرف برسرت اذان می بارد

تک تک کلمه ها مثل پتک بر سرت بر دلت بر تک تک سلولهای تنت می کوبد

گواهی می دهم ... گواهی می دهم ... گواهی می دهم ...

وسط حیاط کلیسا ایستاده ای و اذان می گویند

و دلت برای خدای کعبه الله روی سینه ات الله قاب خاتم پر می زند.

تسبیح چوبی را دور دستت می پیچی و آرام زیر لب تکرار می کنی :

یا فتاح .. یا فتاح .. یا فتاح...

یا نور..یانور...یانور...

سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه والروح...

آهنگی ملایم پخش می شود

مردی مهربان و مسن با لباس همه مردم شهر آن طرف میله های چوبی نشسته

مسیح را مقابلت به صلیب کشیده اند.

چیزی روی قلبت سنگین است. آنقدر سنگین که نفس کشیدنت سخت شده.

خدای کلیسا خدای مسیح خدای آن مرد مهربان . آرام از گوشه گوشه های سقف بلند کلیسا بهت لبخند می زند و روی دلت نور می بارد

توی کلیسا لابلای عکسها عکسش را می بینی. سر جایت خشک می شوی

عکس مرد سفید پوش مقابل پنجره فولاد حرم رضا...

عکس مردی که توی آتشکده یزد بالای اسم سوشیانت نصب بود

عکس مسیح ...

چه کسی می داند درونت چه اتفاقی می افتد؟

اذان می گویند ... اینجا اذان می گویند ...

و کسی تند تند ذکرش را ذکر خودش را زیر لب تکرار می کند

سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح ...

اینجا خدا بر سرت قطره قطره می بارد و خیس خدا می شوی ...

 از "آن " می گویند...

                                                              

                                           

                                                        ***

مسجد شیخ لطف الله

 

کنار در چوبی می ایستی. هوا ساکت است. زمین هم

قدمهایت را که برمیداری سرتاپا آبی میشوی.

چشمانت را می بندی و دستت را روی کاشی های آبی می گذاری.

 دستت یخ می کند و سرما می رود توی تنت.

صدا می شنوی. تمام این کاشی ها ذکر می گویند.

یا فتاح .. یا حکیم ... یا عالم .. یا خالق ...

یا الله ... یا الله ... یاالله...

چشمانت را که باز کنی لبریز نور آبی کاشی ها شده ای

روی زمین می نشینی زیر سقف بلند بلند مسجد. از نوگ گنبد یک انرژی شروع می شود که آرام آرام به همه جا ساتع می شود. کافی است آرام بگیری نفس عمیق بکشی و چشمانت را ببندی. آنوقت ذره ذره خالی می شوی و پر می شوی خالی می شوی و پر می شوی

از سقف مسجد بر سرت خدا می بارد...

نور آبی غرقت می کند.

به زمزمه کاشی ها گوش بده . ذکرت را پیدا می کنی ...

سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح ...

                                                          

                                                                          

                             

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۰۶ساعت توسط فهیمه | |

درخت وسیله بود در دستان تبر تا برای مرد هیزم شکن هنر نمایی کند و خودش نمی دانست

تبر وسیله بود در دستان مرد هیزم شکن تا قدرت نمایی کند و خودش نمی دانست

مرد هیزم شکن وسیله بود برای گرمای خانه و خودش نمی دانست

هدف هیزم بود برای اجاق

و این را تنها درخت می دانست که درد می کشید و داد نمی زد

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۰۲ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme