بیش از اینها می توان خاموش ماند

مهمان کلاس ترجمه نثرعربی هستم  کنار هانی . دانشکده ادبیات اصفهان. استاد ترجمه می کند و گوشم نمی شنود. از لای هر جمله اش یک کلمه بر می دارم و قصه می نویسم :

فرو می روم در خودم مثل فرو رفتن پا در گل. فرو می روم و در آمدنم طول می کشد.

زبانت گاهی برنده تر از تیغ چاقو می شود. می دانستی؟

جوری که نفوذ می کند می رود داخل گوشت و پوست تنم. وتا ته ته شاید به استخوان هم برسد. و آنوقت وقتی که تو حرف می زنی انگار چاقو خورده باشم تمام تنم می سوزد..

با این همه کلامت مرا جادو می کند.می سوزاند اما سحرم می کند..

به انتها نمی سم. هر چه تلاش می کنم. هی می خواهم تمامش کنم و به آخرش برسم ما نمی شود. ته نداری شاید. نمی دانم چرا ؟خودت می دانی ؟

تو با چوب جادویت به آسمان من تجاوز کرده ای و همه ستاره ها را آتش زده ای. حالا همه آسمانم پر از شهاب و آتش پاره است. ستاره هایی که آتش گرفته اند...

بالا آمده ای از من مثل چاه که پر می شود و لبریز می شود. مثل ظرف که سر ریز می شود . مثل من که وقتی راه می روم تو ازم بیرون می ریزی...

ترانه دل من بود که پیچیده بود در گوش زمان که تو شنیدی یا موسیقی چشمان تو که ترانه سرایش دل من بود؟نفهمیدم از آخر تو از اول ملودی ساختی یا من از اول ترانه سرودم !

نگاهت رقیق است. آنقدرکه تویش غرق می شوم... این همه رقت غلظت عشق مرا بر نمی تابد ... تو حق داری ...

همه جا را خواهد گرفت آنقدر بزرگ شده که بتواند همه جا را تسخیر کند. از من از تواز این شهر خیلی بزرگتر شده. یادت هست میگفتم من وتو نیستیم چیزی متولد شده که جزئی از این جهان است و از جنس ما نیست فانی نیست ؟

 

کلاس تمام می شود. تجربه جالبی بود. توصیه می کنم امتحان کنید.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۷/۰۸ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme