بیش از اینها می توان خاموش ماند
آدمها توي قبرستان که مي روند تکه اي ازشان جايي زير خروارها خاک جا مانده. بسته به اين که هر آدمي چه قدرش را زير خاک جا گذاشته به ديدار قبرستان مي رود و آدمهايي که با قبرستان بيگانه اند يعني مرگ را نچشيده اند و چيزي ازشان روزي کم نشده. چيزي که توي خانه ها توي ميهماني ها توي کوچه ها توي خيابان هر روز لاي آدمها جا مي گذاري و وقتي دلت برايش تنگ مي شود سراغ خانه ها و مهماني ها و کوچه ها و خيابان ها مي روي سراغ آن آدمها که چيزي از تو را با خودشان حمل مي کنند. امروز توي قبرستان کنار خنده مهربان قاب عکس بود که فهميدم من سالهاست تکه خيلي بزرگي از خودم را آنجا زير آن سنگ سفيد جا گذاشته ام. چيزي که مرا با قبرستان پيوند مي دهد و ما را با هم دوست مي کند و آشنا. قبرستان را دوست دارم. قبرستان بخش زيبايي از زندگي من است ... دلم بیشتر از همیشه ها گرفته می دانم نمی دانی می دانم تنها چیزی که حواست را نمی گیرد این روزها دلتنگی من است ... بزرگ شدم خیلی بزرگ . قد کشیده ام حسابی نیستی که نگاهم کنی. یادت هست روزی به تو گفتم آدمها قد رنجهایی که می کشند بزرگ اند؟ خانه بوي بخاري مي دهد. از پنجره صداي زندگي کوچه توي خانه مي پيچد. کوچه ما زنده است و نفس مي کشد. صداي رد شدن ماشينها، بوق، همهمه، داد و دعواي همسايه، نمکي، مردي که بعضي شبها با صداي خوشي مي خواند و رد مي شود و دنبالش مي دوي تا پولش بدهي. اينها همه صداي آرام زندگي است. صداي آرام نفسهاي کوچه. نفس عميقي مي کشم وريه هام از پاييز پر مي شود. صداي نفسهاي کوچه آرامم مي کند. زندگي هنوز هست . خوب است... 
نفهمیدم کی کجا اینقدر بزرگ شدیم و قد کشیدیم و کسی توی آینه ما را ندید.
گمش کرده ام
خنده های از سر بی خیالی را
سرخوشی های نوجوانی را
و تمام آرزوهای سبک سرانه دخترک روزهای جوانی را

| Design By : Mihantheme |

