بیش از اینها می توان خاموش ماند

آدمها توي قبرستان  که مي روند تکه اي ازشان جايي زير خروارها خاک جا مانده. بسته به اين که هر آدمي چه قدرش را زير خاک جا گذاشته به ديدار قبرستان مي رود و آدمهايي که با قبرستان بيگانه اند يعني مرگ را نچشيده اند و چيزي ازشان روزي کم نشده. چيزي که توي خانه ها توي ميهماني ها توي کوچه ها توي خيابان هر روز لاي آدمها جا مي گذاري و وقتي دلت برايش تنگ مي شود سراغ خانه ها و مهماني ها و کوچه ها و خيابان ها مي روي سراغ آن آدمها که چيزي از تو را با خودشان حمل مي کنند.

امروز توي قبرستان کنار خنده مهربان قاب عکس بود که فهميدم من سالهاست تکه خيلي بزرگي از خودم را آنجا زير آن سنگ سفيد جا گذاشته ام. چيزي که مرا با قبرستان پيوند مي دهد و ما را با هم دوست مي کند و آشنا. قبرستان را دوست دارم. قبرستان بخش زيبايي از زندگي من است ...

            

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme