بیش از اینها می توان خاموش ماند

از یک اتفاق شروع شد... ها! همان که ازش حرف می زدم هی و تو نمی گرفتی یا اهمیت نمی دادی. تو همیشه ی زندگی ات همین طور بوده ای. همیشه همه چیز را آنقدر مسخره و شوخی می بینی که لج آدم را در می آورد. انگار بین این آدمها این جا نباشی!

نمی دانم تقصیر این اخلاق بد تو بود یا جبرگرایانه فکر کنم تقدیر ازلی ات بود یا...

بله همان اتفاق ساده خوشبخت را می گویم که روزی تو را رساند تا سفیدی محض. که می چرخیدی و می خندیدی...

نه از قبلش شروع شده بود. از خیلی قبل تر. از همان روزهای بی هدفت که هی خیابان گز می کردی و نصیحتم به گوشت نمی رفت!

شاید از خیلی خیلی قبل ترها! از اردیبهشت های خیسی که کنار باغچه کودکی هایت برای کنکور درس می خواندی و هوا را و زمین را بو می کشیدی!

اَه.... نمی دانم از کجا بود لعنتی! این فراموشی لامصب مثل خوره مغزم را می خورد. همین که باعث می شود روزها و مکانها و آدمها را به یاد نیاورم. تو را بی خیالی ات و مرا فراموشی ام به این حال انداخته!

اصلا یادم نیست که چه چیزی را می خواستم یادت بیاورم. فکر کنم می خواستم ...

 اَه... ولش کن...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۲۱ساعت توسط فهیمه | |

کمرنگ شده ام

مثل لباسی که زیاد روی بند زیر آفتاب می ماند

مثل قاب عکس بابا توی قبرستان که زیاد زیر نور آفتاب می ماند

مثل لباس رنگی که اشتباهی توی سفید کننده می ماند

مثل قالی  کهنه دم در خانه ها که زیاد زیر پا می ماند

نمی دانم چرا اینقدر کمرنگ شده ام!


.....

بهار شده. پونه های کنار جوبه های آب باغهای سر راه، بزرگ شده اند.

درخت های هلو شکوفه داده اند. بوقلمون ها سرمستانه می خندند

نفس که می کشی ته گلویت شاد می شود از بوی بهار

.....

معلمی بخش زیبایی از زندگی من است که به بودنم هویت می دهد.

من تازه ام را که کنار کودکان معلمی می کند خیلی زیاد دوست دارم.



نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۹ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme