بیش از اینها می توان خاموش ماند

بيا. بيا بنشين و گوش كن. آرام. دلم قصه مي خواهد امشب. يك قصه خوب. خيلي خوب. دلم از اين همه داستان تكراري گرفته . يك داستان خوب با يك پيرنگ قوي با موتيف هاي اصيل با پيكره اي استوار. بيا مادر بزرگ بيا برايم قصه بگو، دلم يك قصه خوب مي خواهد و نمي دانم بايد از كجا شروع كنم! تمام پوست تنم كش آمده است و دارد حجيم مي شود و بزرگ شده خيلي بزرگ و درد دارم گاه و بيگاه و ته دلم گاهي گمان مي كنم وقتش است... زمانش كه برسد درد شروع مي شود؟ من زايمان نكرده ام هيچوقت و نمي دانم چه اتفاقي مي افتد وقتش كه مي رسد...

درونم احساس خلا مي كنم. خالي اي كه با هيچ چيز پر نمي شود. خالي بزرگي كه روزي با چيزي پر شده بود. گودال. درونم گودال عميقي است كه هر چه بيل مي زنم و تلاش مي كنم تا پرش كنم انگار سوراخ باشد خالي تر مي شود. و من به نقشها فكر مي كنم و به داستان ها. به يك داستان كوتاه. به پيرنگ ها. به نويسنده به خواننده به نوشته... بيشتر از هر چيزي به نوشته فكر مي كنم كه حكم نوزاد را دارد و به درد نويسنده. و گم مي شوم اين روزها توي دنياي كلمه و گاهي مي ترسم. عجيب مي ترسم و به دنبال دست كسي مي گردم كه گرم است و مرا به خانه ام مي رساند. به جايي كه سقف دارد و اجاق گرم و پتو و چاي داغ. فصل سرما نزديك است. من توي ذهنم به آدمهاي قصه ام فكر مي كنم كه قرار است چه اتفاقي را بياندازند يا چه اتفاقي برايشان بيافتد! و دلم براي تمام شخصيتهايم مي سوزد و دوستشان دارم.

به شخصيتها فكر مي كنم و به درونمايه... درونمايه از همه چيز مهمتر است و نمي دانم آن را من انتخاب مي كنم يا شخصيتها!

سردم است. اينجا از همه شبهاي پيش سردتر است و لباسم كم نيست و پتو هم دارم اما مي لرزم. پنجره را هم بسته ام فقط چيزي توي دلم مي لرزد و تنم را مي لرزاند. انگار از جايي درونم سوز سردي مي وزد. شايد يكي از پنجره ها باز مانده! نمي دانم.

دلم قصه مي خواهد مادر بزرگ. يك قصه خوب كه آخرش كلاغه به خانه اش مي رسد و همه شخصيتها راضي اند و خواننده لبخندبر لب دارد با بهتي عميق. از همانها كه وقتي بچه بودم مي گفتي و باورش اصلا سخت نبود. اما آدم بزرگها مي خنديدند. من دلم يك قصه واقعي مي خواهد با يك پيرنگ قوي با شخصيتهاي قوي و محكمي كه خسته نمي شوند و كم نمي آورند حتا با خستگي هاي نويسنده. با درونمايه زندگي.

من سردم است و توي اين تاريكي پنجره ايي را كه باز مانده پيدا نمي كنم. شايد باد شمعم را خاموش كرده و يكي از پنجره ها باز مانده جايي...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۲ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme