بیش از اینها می توان خاموش ماند

لباس خوشگلی دوخته ام برای خودم. نمی دانم چرا چند وقت است هر چه به من مربوط می شود ناگهانی و بی برنامه زیبا می شود خیلی زیبا. و این زیبایی این روزها راز من است. این زیبایی پنهان شده در اشیا راز من شده است.

توی آینه به زیبایی پرنسس ها شده دخترک و خوشحال چرخ می زند. لبخندی کنج لبش می نشانم.  یعنی که خوشبختی.

سالروز بزرگداشت حافظ می شود توی دانشکده. بزرگداشتی که من توش مقاله داده ام و چکیده چاپ کرده ام. یاد تمام همایشهای دانشجویی آن سالها می افتم و با خودم تنها لبخند می زنم. نرگس نیست و هانیه و ما سه تفنگ دار نیستیم . من تنهایی هنوز هم مسخره ترین کار دانشجویی را تکرار می کنم شرکت در ...

کنار سادگی و مهربانی اسما و اسلام و خانه مهربانشان گرمم می شود. اولین روز پاییزی است که توی خانه شان یخ دستان پاییزی ام ذوب می شود و اسما بس که استرس وسایل و قیافه خانه اش را دارد بس که نگران قضاوت من درباره خانه و زندگی و رنگ وسایل خانه اش است نمی فهمد که من توی خانه اش چه خوشبخت و آرام نشسته ام و می خندم.

ولش می کنم. اصلاحات پایان نامه را. مدرک و دنبال کار بودن را. پست نامه به دانشگاه فلان شهر را. کتابخانه و ترجمه مذخرف فلان اصطلاح نقد نو را. ولش می کنم و همراه قدمهای سنگین و مهربان مادر توی شهر قدم می زنم و کرفس می خرم و زیپ بلند صورتی و نخ گلبهی.

من این روزها بیشتر از همیشه هایم خوشبختم. چون هر چه به دستم می رسد زیبا می شود و با تمام وجود سعی می کنم دستانم را بزرگ کنم تا همه دنیا توی آن جمع شوند.

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۱ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme