بیش از اینها می توان خاموش ماند
به آیه آیه تطهیر آب می مانی ....نمی شناسمت.به دنبالت نمی گردم.در خیالات کودکانه خودم غرغم حضورت راحس نمی کنم.هستی ولی نمی بینمت تا این که تو یک صبح جمعه در نیمه راه تلاشم با همسفر بربودنم.بودنمان خط می کشی جمعه ها می گذرند و توتکرار نمی شوی خسته می شوم . یا شاید در گیر امتحان خودم امتحان خدا کم می آورم همسفر خسته نمی شود.همسفر همزاد ایمان است جمعه های زیادی گذشته.تو بازهم بر بودن همسفر خط کشیده ای.در سرزمین نور چیزی تمام درونم را تکان می دهد .می لرزاند ....شب جمعه است ومن بی تاب یک اتفاق خودم را درون خودم خفه می کنم تمامم می لرزد... منتظرم . نمی دانم چرا؟ ....صبح جمعه است .چه جمعه ها که گذشته ولی هوا همان بو را می دهد دلم مثل همان روز گنجشکی شده وعجیب می تپد. باز هم بی قرار در کوچه های خالی و نیمه روشن صبح می دوم باز هم دیرم می شود .باز هم دیر کردنم حکمتی دارد ناگاه می بینم که با همسفرانم وارد حرم شده ام انگار دستی غریب از گوشه گوشه شهر ما را کشانده باز هم صدای دعای ندبه می آید. همسفر سرا پا آبی است ومن هم آبی پو شیده ام .نمی دانم چرا؟ دوباره مقابل آن پنجره تمامم می لرزد وچیزی درونم را سخت می کوبدودلم... ....جلسه شروع می شود .مریم برای شروع برنامه تو را می سراید خدا کند که بیایی ... ومن دیوانه می شوم ومست. قرآنم را روی سینه ام می فشارم وقلبم را مشت می کنم تا آرام باشم ....صحنه تاریک میشود همسفر آبی ام آرام بالا می رود به نام خدای کعبه... تو درون نی لبک همسفر می نوازی . همسفر بی تاب می شود و همه را همه همه را بی تاب می کند وتو باز هم اتفاق می افتی... شاید به خاطر حسرت من شاید به حرمت روح آبی همسفر وشاید چونکه باید اتفاق بیافتی سرم درد می کند. کاش براین شهر تب زده و بر این تن بیمار باران ببارد باران ببارد... باران ببارد... هله نومید نباشی که تورا یار براند اگر امروز براند نه که فردات بخواند؟
تو آن حقیقت نابی که تاب گفتن من نیست
| Design By : Mihantheme |

