بیش از اینها می توان خاموش ماند
چشمانت را بسته ای
مثلا خوابی چشمانم باز است مثلا بیدارم. با لحن کودکانه ام می گویم: خدا زمان عقد
نخ های آدمها را توی آسمان به هم محکم گره می زند مگر نه؟ لبانت می خندند و
می گویی : هوم. دوباره می گویم :
پس هر قدر نخ ها روی زمین از هم دور شوند توی آسمان محکم به هم چسبیده اند مگر نه؟
کمی سکوت می کنی و با لبخندت دوباره می گویی : هوم. من توی ذهنم دوتا
بادکنک توی هوا تصور می کنم. بادکنک من بنفش است و بادکنک تو سبز. ته نخ بادکنک ها
دست خداست. یک دست .... دست خدا را نمی توانم تصور کنم ولی گره بزرگ محکمی را ته
نخ ها می بینم. ..... -من می دانم اخلاق
تو هم مثل آن موقع بابای من است. می دانم اگر تو هم توی موقعیت مشابه قرار بگیری می گویی وقتی کاری انجام دادی باید تمامش کنی. از کار نیمه کاره بدم
می آید. تو لقمه کره مربایت را درست می کنی. –
نگران موقعیت هایی که اتفاق نیافتاده اند نباش. -من این اخلاقت را
می گویم. آن وقت تو هم می میری و من هم تنها می مانم! فکر کنم بغض می کنی
کمی چون صدایت فرق کرده : - مسیر زندگی آدمها از قبل تعیین شده. پس آن اتفاق باید
می افتاده و ربطی به این اخلاق پدرت نداشته. ... از تصور لحظه ای نبودنت سردم می شود و تمام موهای بدنم راست می شوند.
لطفا همیشگی باش. همیشه همیشه. چه پایین ابرها چه بالای ابرها. گره باز نمی شود می
دانم. دست خدا خیلی قوی است.
| Design By : Mihantheme |

