بیش از اینها می توان خاموش ماند

اتاقم به هم ریخته ونا مرتبه مثل همیشه

دنبال خودکارم میگردم باید یه چیزی بنویسم.باید .. یه چیزی ...بنویسم...

روی میزمو می گردم.

 روسری.. حوله...چسب کتاب...چادر نماز...قیچی.. دستکش...کتابهام...اه..

ذهنم این روزها خیلی آشفته است

هیچ وقت اینقدر ساکت نبودم که توی این روزها هستم

همیشه...

خودمو گم کردم و هر چی می گردم پیداش نمی کنم

پرستو می گه نیستی؟می گم دنبال خودم می گردم. می گه گشتیم نبود نگرد نیست

سه ساعت سر کلاس مثنوی می شینم و جز اشکای نرگس جز بی تابی نرگس

جز خدای انگشتر عقیق توی دست نرگس به هیچ چی فکر نمی کنم.

استاد از مولانا حرف می زنه و من..

دلم نیست.دلم پی کلاس.درس. مثنوی... نیست.

دلم...

وقتی همسفر بی تاب می شه دل من هم بی تابه.

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۵/۰۸/۲۰ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme