بیش از اینها می توان خاموش ماند

نیمه شب اولین روز ماه رمضان است. خانه از نور برق روشن و تاریک می شود و صدای رعد می غرد و بعدش صدای حمله ی باران. بارانی خشمگین و غمگین. آسمان زار زار می گرید. 

زنی سی و چند ساله هستم که دخترانش را خوابانده. پلو خورش سحری اش را دم کرده. محتواهای تدریس فردا را آماده کرده. نقد و ارزشیابی کتاب ها را برای مردی از اداره کل هنوز ارسال نکرده... نگران بیماری احتمالی خواهر شوهرش است که وسط کلاس مجازی اش مضطرب فقط به او زنگ زده و تند تند از تشخیص و احتمال های دکتر گفته و او مثل همیشه با یقین آرامش کرده که اتفاق بدی نمی افتد...

اما این گریه... این گریه ی بی امان آسمان خبر از معجزه نمی دهد... نرگس گفت آخرین دست آویزش باور به معجزه است و نمی خواهد این طناب سست نازک را رها کند و این زن سی و چند ساله با بی رحمی تمام گفت که مدت هاست معجزه را باور ندارد و منتظر اتتفاقی از سوی آسمان ها نیست...

قهوه ام  را سر می کشم... پتو را روی پاهایم بالاتر می آورم. به نرگس پیام می دهم . برای آخرین بار کانال های کلاسی ام را چک می کنم تا از صحت و درستی پیام های آموزشی مطمئن شوم. دلم نوشتن می خواهد. 

سرم را فرو می کنم توی لاک امن و گرم وب لاگ فراموش شده ام که خواننده ای ندارد...

صدای نفس های رضا  و آوا مخلوط شده 

آوین توی خواب می گوید مامان

آفرین که برای اولین افطاری همزمان حلیم پختی و کلاس مجازی را اداره کردی

آفرین که انقدر قوی و مصمم به خواهر رضا اطمینان دادی 

آفرین که بعد از پیاده کردن جواد و بچه ها کنار جاده از یادآوری آن تصویر دیگر گریه نکردی

آفرین که به آوا برای نوشتن کلمات جدید با نشانه ض رضا سخت نگرفتی 

تو زن فوق العاده ای هستی 

آه...

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۰۶ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme