بیش از اینها می توان خاموش ماند

زن همسایه را فقط یک بار دیده ام. ساعتی کنار ترس کرونا نیمه ی تابستان که سرم توی نظریه های هویت بود همراه بقیه زنان همسایه مهمان خانه ام شد. برایش هلو های باغ را بردم و چای. زن نجيب آرامی بود و قول گرفت که به خانه اش بروم. مثل همیشه قول الکی دادم و نرفتم. از مرداد تا مهر با دغدغه ی پروپوزال و از مهر تا الان غرق هزار کار مجازی بودم. گریه ام بند نمی آید... پفیلا خوردم، لبو. چای. دو قسمت سریال دیدم. با دکتر قوام حرف زدم و با نرگس. با مامان تماس تصویری گرفتم و به فرزانه پیام دادم و رضا را محکم بغل زدم. الان هم کنار آوین خوابیده ام که آغوشش همیشه سکینه ی قلبم است... اما اشک تمام نمی شود... دردش رهایم نمی کند... شوهر زن همسایه ٩ روز است که مرده... من تازه فهمیده ام... نمي دانم دنیا قرار است همین قدر بی رحمانه و وحشتناک تمام شود... تصورم از آخر قصه مهربان تر و گل گلی تر بود.. این همه اشک این همه داغ و این همه ترس... گلویم تحمل این همه بغض را ندارد. من نتوانستم برای گفتن تسلت در خانه زن همسایه بروم... نرگس گفت کرونا مروت و معرفت نمی شناسد... نتوانستم جز وای کلامی در تسلای مرگ عزیز از دست رفته ی همکارم توی گروه مجازی و مرگ فامیل های دور و نزدیک پدری و مادری ام پای تلفن بگویم... قلبم درد می کند... حالم خوب نیست... از غم تنهايي زن همسایه خوابم نمی برد... 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۹/۰۹/۱۶ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme