بیش از اینها می توان خاموش ماند
وقتیکه انگشتان نازکت توان زورآزمایی بازمستان راندارند وقتیکه دلتنگی وبین همه آشناها غریبه وقتیکه تمام توان باقیمانده ات را جمع می کنی و با همه وجود می دوی واز خودت نیز جا می مانی وقتی دلت می گیرد ویادت می آید دیر زمانیست تو دلتنگی وقتی کسی برای دلت باقی نمی ماند... مطرودآدمیان می شوی و دلتنگ آسمان خدای انگشترت بر قلبت می تابد خدای قرآن سرگذشت تمام قوم های نفرین شده را برتو می خواند وهشدار می دهد که زمان عذاب نزدیک است: ان وعدالله حق خدای دلت دربرابر گریه هایش سکوت می کند وتو سرشکسته ودلتنگ فقط قرآن را می بوسی و بازش نمی کنی مبادا دلت نیز بشکند...
وقتیکه سرماباتمام قوایش پنجه در وجودت می افکند
نوشته شده در جمعه ۱۳۸۵/۰۹/۱۷ساعت
توسط فهیمه | |
| Design By : Mihantheme |

