بیش از اینها می توان خاموش ماند

 

توی اتوبوس نشستم

سرم درد می کنه...فکرم مشغوله...دلم گرفته...

به این فکر می کنم که قراره برم خونه هانیه.

ساعت دو شدومن هنوز توی راهم

یه خانم سوار می شه.می ایسته کنارم

یاد مامان می افتم.یاد کمر دردش

اگه الان مامان بودبه جای این خانمه ...

اگه یکی دیگه جای من بود..اگه...

صندلی کنارم خالی می شه واون می شینه

باز هم اینقدر فکر کردم که دیر شد.مثل همیشه.

دلم خیلی گرفته

یه هویی چشمم می افته به آ سمون

چرا اینقدر آبیه؟

از لای ابرا نور می زنه بیرون

انگار یه چیزی از لای ابرا مثل یه ستاره بهم چشمک می زنه

بدون اینکه بخوام یه هویی خوشحال می شم

خیلی خوشحال

این صحنه منو یاد یه چیزی می ندازه...

فکر می کنم...فکر می کنم...

یادم اومد...

آسمون عراق...توی اتوبوس..راه برگشت..شهر مرزی عراق...

توی دلتنگی وبهت همسفریها حاج محمد..آقا مهدی..دختردایی منصوره..

من چفیه ام روی صورتمه.

نمی خوام اشکام لو بره و همه فکر کنن چه خبره...

فضای بیرون خیلی سرسبزه

کنار پنجره ام

یه هویی چشمم می افته به آسمون.

از لای ابرا یه نور شدید می تابه

یه چیزی لای ابرا بهم چشمک میزنه

ومن باهاش یه عالمه عهد می بندم

یه عالمه..

واون پرم می کنه....پرپر پر

همه توی اتوبوس ناراحتن ومن می خندم

مگه چند تا تجربه ناب برای یک زندگی لازمه؟

یه چیزی دوباره از پشت ابرا بهم چشمک می زنه

ومن دیگه دلتنگ نیستم

خوشحالم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۵/۰۹/۱۹ساعت توسط فهیمه | |

Design By : Mihantheme