بیش از اینها می توان خاموش ماند
چشمانت را بسته ای
مثلا خوابی چشمانم باز است مثلا بیدارم. با لحن کودکانه ام می گویم: خدا زمان عقد
نخ های آدمها را توی آسمان به هم محکم گره می زند مگر نه؟ لبانت می خندند و
می گویی : هوم. دوباره می گویم :
پس هر قدر نخ ها روی زمین از هم دور شوند توی آسمان محکم به هم چسبیده اند مگر نه؟
کمی سکوت می کنی و با لبخندت دوباره می گویی : هوم. من توی ذهنم دوتا
بادکنک توی هوا تصور می کنم. بادکنک من بنفش است و بادکنک تو سبز. ته نخ بادکنک ها
دست خداست. یک دست .... دست خدا را نمی توانم تصور کنم ولی گره بزرگ محکمی را ته
نخ ها می بینم. ..... -من می دانم اخلاق
تو هم مثل آن موقع بابای من است. می دانم اگر تو هم توی موقعیت مشابه قرار بگیری می گویی وقتی کاری انجام دادی باید تمامش کنی. از کار نیمه کاره بدم
می آید. تو لقمه کره مربایت را درست می کنی. –
نگران موقعیت هایی که اتفاق نیافتاده اند نباش. -من این اخلاقت را
می گویم. آن وقت تو هم می میری و من هم تنها می مانم! فکر کنم بغض می کنی
کمی چون صدایت فرق کرده : - مسیر زندگی آدمها از قبل تعیین شده. پس آن اتفاق باید
می افتاده و ربطی به این اخلاق پدرت نداشته. ... از تصور لحظه ای نبودنت سردم می شود و تمام موهای بدنم راست می شوند.
لطفا همیشگی باش. همیشه همیشه. چه پایین ابرها چه بالای ابرها. گره باز نمی شود می
دانم. دست خدا خیلی قوی است. چیزی ننوشته ام
مدتهاست. مدتهاست که نه می نویسم نه می خوانم و نه می دانم. بس است! تا کی می
خواهی ازین بی قراری ها بگویی؟ حرف نو بزن فهیمه.... فهیمه .... فهیمه.... *** توی خانه ات زهرا
نیستی کمی. چون موهایت رنگش عوض شده و دیگر آن قهوه ای خوش رنگ نیست. چون مردانگی
مهدی مثل رنگ روغنی تمام دیوارهای خانه ات
را پوشانده و بیشتر ازینکه خانه ات زهرایی باشد مهدی ای است. دلم ناخودآگاه می
گیرد زهرا نمی دانم چرا! غزل می خوانی و
دلم هق هق می خواهد اما از ترس و خجالت مهدی قورتش می دهم. آه هایم را حرف هایم را
و ... دلیل این بی تابی
چیست؟ دلیل این همه
دلهره نگرانی بغض؟ *** دلم برای گلابتون
تنگ شده. گلابتون که مدتها قبل بی خبر از خانه مان رفت و از آن روزها هرچه دنبالش
گشتم پیدایش نشد... تو نخواستی
برگردد. تو نخواستی گلابتون باشم. تو با مردانگی ات خواستی فهیمه باشم. فهیمه تو . فهیمه تونباید
زبان درازی کند. دهن کجی کند چون برای یک خانم کار خیلی زشتی است. من دلم می خواهد
به همه دنیا زبان درازی کنم و به همه آدمها دهن کجی .... دلم می خواهد سر
کلاس به تمام آن پسر بچه های بی ادب شلوغ زبان درازی کنم . دلم می خواهد توی دفتر
مدرسه به همه آن زنهای حسود بیسواد دهن کجی کنم. دلم می خواهد.... *** بیا کلاس انشا
درست کنیم زهرا باشد؟ بیا دوباره برای هم موضوع انشا بگذاریم خوب؟ بیا هر وقت
دلمان تنگ شد با هم توی پارک...
| Design By : Mihantheme |

