بیش از اینها می توان خاموش ماند
با زنگ پست چی و انگشتر انار داخل پاکت پستی به زیباترین شکل ممکن طی سالهای گذشته خوشحال و غافلگیر شده ام. به تو می گویم خیلی بهتر از هرکسی راه خوشحال کردن من را بلدی چطوری یاد گرفتی؟ می گویی گذر سالها... من چرا اما هنوز وقتی نگاهت می کنم که آماده ی رفتن می شوی قلب دخترک ٢۵ ساله ای درونم از شوق می تپد؟ صبح زود است. اولین بار است که به عنوان خانم دکتر مدرس جمعی از معلمین هستم. کنار آوین دراز کشیده ام و گوشی به دست آزمون فارسی دیروز پنجم ١ را تصحیح می کنم. نیم ساعت مانده به شروع کلاس دانشگاه... پیام تبریک امیر بالای صفحه روشن می شود. خوب است که به دنیا آمدی دختر با عشق پاییزی... دنیا قطعا با تو جای بهتری است... بغضم می گیرد... از مرور همه ی تلخی ها و خاطره ها و به تصویر پیامش لبخند می زنم... ساعت ٨ صبح. مریم خانم هنوز نرسیده... بچههای دانشگاه آن شده اند. میکروفن هنوز فعال نیست... تلگرام را چک می کنم. نرگس از دهان های مشجر نوشته. از همسفری و نخ محکم بینمان... اشکم میریزد با خواندن پیام تبریکش... صفورا و معصومه هیچوقت این روز را فراموش نکرده اند سالهاست که ٢٣ آذر را هردو تبریک می گویند. کارگاه نوشتن عالي تمام شده. حس شیرینی ته قلبم است. آوین را که پشت در اتاق گریه کرده بوده بغل می زنم. ساعت ١٢ و ربع است. گوشی ام زنگ می زند. طالب با ذوق کودکانه ای می گوید عمه تولدت مبارک... از خوشحالی گریه ام می گیرد... مگر میشود یک زن سی و شش ساله ازین خوشبخت تر هم باشد؟ مگر تولد ٣۶ سالگی ازین زیباتر هم می شود؟ زن همسایه را فقط یک بار دیده ام. ساعتی کنار ترس کرونا نیمه ی تابستان که سرم توی نظریه های هویت بود همراه بقیه زنان همسایه مهمان خانه ام شد. برایش هلو های باغ را بردم و چای. زن نجيب آرامی بود و قول گرفت که به خانه اش بروم. مثل همیشه قول الکی دادم و نرفتم. از مرداد تا مهر با دغدغه ی پروپوزال و از مهر تا الان غرق هزار کار مجازی بودم. گریه ام بند نمی آید... پفیلا خوردم، لبو. چای. دو قسمت سریال دیدم. با دکتر قوام حرف زدم و با نرگس. با مامان تماس تصویری گرفتم و به فرزانه پیام دادم و رضا را محکم بغل زدم. الان هم کنار آوین خوابیده ام که آغوشش همیشه سکینه ی قلبم است... اما اشک تمام نمی شود... دردش رهایم نمی کند... شوهر زن همسایه ٩ روز است که مرده... من تازه فهمیده ام... نمي دانم دنیا قرار است همین قدر بی رحمانه و وحشتناک تمام شود... تصورم از آخر قصه مهربان تر و گل گلی تر بود.. این همه اشک این همه داغ و این همه ترس... گلویم تحمل این همه بغض را ندارد. من نتوانستم برای گفتن تسلت در خانه زن همسایه بروم... نرگس گفت کرونا مروت و معرفت نمی شناسد... نتوانستم جز وای کلامی در تسلای مرگ عزیز از دست رفته ی همکارم توی گروه مجازی و مرگ فامیل های دور و نزدیک پدری و مادری ام پای تلفن بگویم... قلبم درد می کند... حالم خوب نیست... از غم تنهايي زن همسایه خوابم نمی برد... حس و حال این روزهای زندگی ام را دوست دارم. فعال تر و مشغول تر از همه ی وقت های دیگر است. می نویسم اینجا که بعدها که خواندم یادم باشد. یادم بیاید که چه سال عجیبی بود آن سال ٩٩... که هم آوین را از پوشک گرفتم. هم آوا را سواد دار کردم. هم دانشگاه مجازی درس دادم. هم زبان نمره گرفتم. هم پروپوزال نوشتم و کنار همه همه اش معلمی مجازی بودم که برایم شعر بنویسند خانم ملکی جوان است آرام و مهربان است به وقت درس و تمرین خلاق و پرتوان است این شعر امروز قلبم را گرم کرد وسط کارگاه تربیت مدرسی طرح کشوری خوانا. لقمه اضافه ای بود این بساط سرگروه استان و مدرس و... اما تهش آموختن است و فهمیده ام شوق به آموختن چراغی است که خاموش نمی شود. اینجا برای دل خودم می نویسم که این شوق من را هل داده تمام این سالها. من را بغل زده و از همهی تنگناها گذرانده. حالا وسط همه ی دغدغه ها وقتی آوین می گوید جیش و محتوای تدریس فردا آماده نیست و خوشحال می شوم از بحث جذاب مهارت صحبت کردن استادی آن طرف مجازی می فهمم که این شوق است که مرا می کشاند... اینجا نوشتم که یادم بماند همه همه اش بغض و رنج و اشکو دلتنگی و پیام تسلیت نبود آن سال ٩٩... همچین لحظات شیرینی هم داشت.
| Design By : Mihantheme |

