بیش از اینها می توان خاموش ماند
سرم را میان دستانم مشت می کنم صداقت قانون دنیامان بود یادت هست؟ خاطره همیشه دردآوراست می گویم وقتی که حتی لای کتابهای تاریخ حتی بیهقی راستگو دروغ وزیدن می گیرد دیگر چگونه می شود... می گویی باید صادق باشی تا به قانون زمین قانون خدا برنخورد می گویم به چه قیمتی؟ می گویی به هر قیمتی می گویم وقتی که صادقی ضربه می خوری ومی شکنی تو می گویی قانون خدا مهمتر است ومن اعتراف می کنم که با همه شکستن هایم هنوز هم مثل قبل صادقم صداقت قانون دنیای من است درخت بید هم آرام آرام رنگ پاییز می شود ودیگر نمی شود لای شاخه های آویزانش خودت را گم کنی پاییز می شود بی آنکه چیزی تغییر پیدا کرده باشد سردت می شود وبرای سردی دستان همیشه سردت بهانه پیدا می شود پاییز می شود و تو هنوز منتظری منتظر اتفاقی که قرار بود در پاییز بیافتد روی نیمکت کنار بید تنها می نشینی و پاییز را تماشا می کنی دوباره پاییز می شود و من تو را لای صفحه های خط خطی سر رسیدهای کتاب خانه ام صفحه صفحه می خوانم ورق می زنم پاییز شده است وتو لای سررسیدهای قدیمی ام خاک می خوری پاییزها بدجور بویت درهوا می پیچد هرچه بینی ام را می گیرم و با دهنم نفس می کشم نمی شود پاییزها هنوز هم بوی تو را می دهند دنبال خودکارم میگردم باید یه چیزی بنویسم.باید .. یه چیزی ...بنویسم... روی میزمو می گردم. روسری.. حوله...چسب کتاب...چادر نماز...قیچی.. دستکش...کتابهام...اه.. ذهنم این روزها خیلی آشفته است هیچ وقت اینقدر ساکت نبودم که توی این روزها هستم همیشه... خودمو گم کردم و هر چی می گردم پیداش نمی کنم پرستو می گه نیستی؟می گم دنبال خودم می گردم. می گه گشتیم نبود نگرد نیست سه ساعت سر کلاس مثنوی می شینم و جز اشکای نرگس جز بی تابی نرگس جز خدای انگشتر عقیق توی دست نرگس به هیچ چی فکر نمی کنم. استاد از مولانا حرف می زنه و من.. دلم نیست.دلم پی کلاس.درس. مثنوی... نیست. دلم... وقتی همسفر بی تاب می شه دل من هم بی تابه. به یاد مسافرشهر عشق در این روزها... دختران دشت دختران انتظار! دختران امید تنگ در دشت بی کران وآرزوهای بی کران در خلق های تنگ! دختران رود گل آلود دختران هزارستون شعله به طاق بلند دود دختران عشق های دور روز سکوت وکار شب های خستگی دختران روز بی خستگی دویدن شب سر شکستگی در باغ رازوخلوت مرد کدام عشق در رقص راهبانه ی شکرانه ی کدام آتش زدای کام بازوان فواره ای تان را خواهید برفراشت؟ شاملو به آیه آیه تطهیر آب می مانی ....نمی شناسمت.به دنبالت نمی گردم.در خیالات کودکانه خودم غرغم حضورت راحس نمی کنم.هستی ولی نمی بینمت تا این که تو یک صبح جمعه در نیمه راه تلاشم با همسفر بربودنم.بودنمان خط می کشی جمعه ها می گذرند و توتکرار نمی شوی خسته می شوم . یا شاید در گیر امتحان خودم امتحان خدا کم می آورم همسفر خسته نمی شود.همسفر همزاد ایمان است جمعه های زیادی گذشته.تو بازهم بر بودن همسفر خط کشیده ای.در سرزمین نور چیزی تمام درونم را تکان می دهد .می لرزاند ....شب جمعه است ومن بی تاب یک اتفاق خودم را درون خودم خفه می کنم تمامم می لرزد... منتظرم . نمی دانم چرا؟ ....صبح جمعه است .چه جمعه ها که گذشته ولی هوا همان بو را می دهد دلم مثل همان روز گنجشکی شده وعجیب می تپد. باز هم بی قرار در کوچه های خالی و نیمه روشن صبح می دوم باز هم دیرم می شود .باز هم دیر کردنم حکمتی دارد ناگاه می بینم که با همسفرانم وارد حرم شده ام انگار دستی غریب از گوشه گوشه شهر ما را کشانده باز هم صدای دعای ندبه می آید. همسفر سرا پا آبی است ومن هم آبی پو شیده ام .نمی دانم چرا؟ دوباره مقابل آن پنجره تمامم می لرزد وچیزی درونم را سخت می کوبدودلم... ....جلسه شروع می شود .مریم برای شروع برنامه تو را می سراید خدا کند که بیایی ... ومن دیوانه می شوم ومست. قرآنم را روی سینه ام می فشارم وقلبم را مشت می کنم تا آرام باشم ....صحنه تاریک میشود همسفر آبی ام آرام بالا می رود به نام خدای کعبه... تو درون نی لبک همسفر می نوازی . همسفر بی تاب می شود و همه را همه همه را بی تاب می کند وتو باز هم اتفاق می افتی... شاید به خاطر حسرت من شاید به حرمت روح آبی همسفر وشاید چونکه باید اتفاق بیافتی سرم درد می کند. کاش براین شهر تب زده و بر این تن بیمار باران ببارد باران ببارد... باران ببارد... هله نومید نباشی که تورا یار براند اگر امروز براند نه که فردات بخواند؟ کتاب عربی رو باز می کنم به خط دوم نرسیده حوصله ام سر می ره چمه توی این روزها؟ هوا عجیب گرفته است و حال عجیب هوا همه رو گرفته عشق به هر لحظه ندا می کند عشق به هر لحظه ندا می کند باقیم از یارو زخود فانیم جرعه کش باده ربانیم ساکن هجران و پریشانی ام راهرو وادی حیرانی ام تا چه رسد بر دل رسوای من تا چه رسد بردل رسوای من...

تو آن حقیقت نابی که تاب گفتن من نیست
| Design By : Mihantheme |


