بیش از اینها می توان خاموش ماند
مدتها از آخرین باری که آغوشت را تجربه کردم گذشته است تو بیقراری چادر سفیدت را سر کرده ای دلت هوای صبح اول مدینه را کرده مفاتیح را با هم ورق می زنیم زیارت رسول الله..تو دنبال اذن دخول می گردی ولای زمزمه ات بغضت می پیچد من نگاهت می کنم و ساکتم اشکهایت قطره قطره می چکد روی برگه های مفاتیح یکباره مریم برای دل تو از نمی دانم کجا می آید و درآغوشت می کشد صدای هق هق گریه ات در گوش دلم زنگ می زند مریم هم سفید پو شیده تو در آغوش مریم تکان می خوری ومریم در گوشت زمزمه می کند احساس غربت می کنم زانو هایت را مشت می کنم عاجزتر از آنم که فکر می کنم گوشه چادر آبی ام را می گیرم و می کشم توی صورتم قرآنم را باز می کنم بوی گلبرگهای قرمز گل سرخ می پیچد در جانم تو و مریم زیارت رسول الله می خوانید من خیلی وقت است که قرآن را باز نکرده ام تو ومریم نماز می خوانید مفاتیح را باز می کنم اعمال مسجد کوفه...مناجات حضرت علی... همان که بار اول از زبان آن مرد عرب شنیدم.ودر سجده او خواند ومن تکرار کردم دلم هوایی می شود...مسجد کوفه...علی.... نمی توانم.نیمه کاره رها می کنم می ایستم و تکبیر می گویم:الله اکبر نما ز می خوانم انگارپشت مقام ابراهیم ایستاده ام.مواظب تلفظم هستم.همه چیز سفید است... قرب... تسبیح سبز تو را برمی دارم وصد بار می گویم:یا ارحم الراحمین تو ساکت نشسته ای و نگاهت خیره است مریم نماز می خواند بغلت می کنم... نمی دانی دلم چقدر طواف می خواهد دلم چقدر زمزم بعد از طواف می خواهد دلم هوای مستی وخماری بعد از زیارت را کرده دلم برای حسین حرم علی تنگ شده دلم... تو آرام دست مرا ناز می کنی ومن بازویت را فشار می دهم وحرفهای دلم را تند تند گریه می کنم وتو گریه هایم را می شنوی آه همسفر... یک شب دلی به مسلخ خونم کشید ورفت دیوانه ای به دام جنونم کشیدو رفت پس کوچه های قلب مرا جست وجو نکرد امامرا به عمق درونم کشید ورفت یک آسمکان ستاره آتش گرفته را برالتهاب سرد درونم کشید ورفت من در سکوت وبغض شکایت زسرنوشت خطی به روی بخت نگونم کشیدو رفت شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق مرهم به زخم فاجعه گونم کشید ورفت تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم رنجی به قدر کوچ کنونم کشید ورفت دیگر اسیرآن من بیگانه نیستم از خود چه عاشقانه برونم کشید ورفت از خود چه عاشقانه برونم کشیدو.... بی آنکه بدانم شاید در یکی از همین روزهای پاییزی شاید در میان دعای مادر بزرگ.شوق پدر.درد مادر وزمزمه اذان پدر بزرگ مادر.آقا جان در نیمروزی گرم.لابلای روزهای پاییز ظهر اربعین همیشه توی این روزها روزهای تولدم منتظرم منتظر تو منتظر کادو تولدت جایش همیشه لابلای زرق وبرق کاغذهای کادو خالیست وهیچ چیز جای خالی اش را پر نمی کند حتی کیک های عاشقانه مادر حتی دوست داشتن های عمیقم هنوز هم میان خواب های شبانه ام انتظارت را می کشم هنوز هم به دختر بچه توی عکس حسادت می کنم بزرگ شده ام آنقدر که دیگر توی قاب عکست جا نمی شوم امسال هم جای کادو تو خالیست به جای کادو برایم دعا میکنی؟ توی اتوبوس نشستم سرم درد می کنه...فکرم مشغوله...دلم گرفته... به این فکر می کنم که قراره برم خونه هانیه. ساعت دو شدومن هنوز توی راهم یه خانم سوار می شه.می ایسته کنارم یاد مامان می افتم.یاد کمر دردش اگه الان مامان بودبه جای این خانمه ... اگه یکی دیگه جای من بود..اگه... صندلی کنارم خالی می شه واون می شینه باز هم اینقدر فکر کردم که دیر شد.مثل همیشه. دلم خیلی گرفته یه هویی چشمم می افته به آ سمون چرا اینقدر آبیه؟ از لای ابرا نور می زنه بیرون انگار یه چیزی از لای ابرا مثل یه ستاره بهم چشمک می زنه بدون اینکه بخوام یه هویی خوشحال می شم خیلی خوشحال این صحنه منو یاد یه چیزی می ندازه... فکر می کنم...فکر می کنم... یادم اومد... آسمون عراق...توی اتوبوس..راه برگشت..شهر مرزی عراق... توی دلتنگی وبهت همسفریها حاج محمد..آقا مهدی..دختردایی منصوره.. من چفیه ام روی صورتمه. نمی خوام اشکام لو بره و همه فکر کنن چه خبره... فضای بیرون خیلی سرسبزه کنار پنجره ام یه هویی چشمم می افته به آسمون. از لای ابرا یه نور شدید می تابه یه چیزی لای ابرا بهم چشمک میزنه ومن باهاش یه عالمه عهد می بندم یه عالمه.. واون پرم می کنه....پرپر پر همه توی اتوبوس ناراحتن ومن می خندم مگه چند تا تجربه ناب برای یک زندگی لازمه؟ یه چیزی دوباره از پشت ابرا بهم چشمک می زنه ومن دیگه دلتنگ نیستم خوشحالم وقتیکه انگشتان نازکت توان زورآزمایی بازمستان راندارند وقتیکه دلتنگی وبین همه آشناها غریبه وقتیکه تمام توان باقیمانده ات را جمع می کنی و با همه وجود می دوی واز خودت نیز جا می مانی وقتی دلت می گیرد ویادت می آید دیر زمانیست تو دلتنگی وقتی کسی برای دلت باقی نمی ماند... مطرودآدمیان می شوی و دلتنگ آسمان خدای انگشترت بر قلبت می تابد خدای قرآن سرگذشت تمام قوم های نفرین شده را برتو می خواند وهشدار می دهد که زمان عذاب نزدیک است: ان وعدالله حق خدای دلت دربرابر گریه هایش سکوت می کند وتو سرشکسته ودلتنگ فقط قرآن را می بوسی و بازش نمی کنی مبادا دلت نیز بشکند... به راهی که از آن دیگر کسی نمی آید پلک چشمم هی می پرد مادر می گوید به کسی نگو خبر خوشی در راه است برف می بارد و مثل هر سال کودکانه جیغ نمی کشم برف می بارد ومن نمی روم زیر آسمان تا لمسش کنم تب می کنم وخودم را زیر پتو گم می کنم سفره سبز صلوات را که بالای خانه پهن است با دستان تب دارم ناز می کنم الله...محمد...دستم روی اسم محمد می ماند به مادر می گویم خوب کردی به سفره گلاب زدی می گوید مگر بوی گلاب می آید؟ خوب شد گفتی یادم رفته بود! دلم هوایی می شود تب امانم نمی دهد تسبیح سبز لای دستانم می ماندو صلواتها بر لبم... به خلسه ای عجیب فرو می روم اتاقم تاریک است وهضیان وتب بی تابم کرده صدای زنان همسایه در خانه می پیچد: افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد بین خواب وبیداری ام تکرار می شود ان الله بصیر بالعباد دست های شب مه آلود است شعله ای از روی آیینه چو موجی می رود بالا کیست این آتش تن بی طرح رویایی؟ ای خدای دشت نیلوفر! نیست در من تاب زیبایی. حوریان چشمه در زیر غبار ماه: ای تماشا برده تاب تو زد جوانه شاخه عریان خواب تو در شب شفاف او طنین جام تنهایی است تاروپودش رنج و زیبایی است در پس گردونه خورشید گردی می رود بالا ز خاکستر وصدای حوریان و مو پریشانها می آمیزد با غبار آبی گلهای نیلوفر: باز شد درهای بیداری پای درها لحظه وحشت فرولغزید سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم روزن رویا بخار نور را نوشید به روی دلم نمی آوری روبه رویم می نشینی چشمان آرامت به نگاه بی قرارم گره می خورد بگو.حرف بزن من... من... به من من می افتم دست دلم پیش تو رو است همیشه بوده بغض گلویم را می گیرد. بغضم را با چایی ام پایین می دهم ببین همه این علف ها.علفهای هرز چگونه صراحتمان را گرفته اند! من وتو هیچ وقت به این لغت های حقیر محتاج نبودیم.بودیم؟ مگر نه اینکه حرف بر هم می زند قداست پاکی سبز ترین احساس هارا! مگر همیشه قشنگترین حادثه ها در سکوت رخ نمی دهند؟ مگر... ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دلاویزوترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست دچار...دچار...دچار... باید بود.
![]()
| Design By : Mihantheme |

